velveshia
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به
دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان
بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در
آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!
که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید
velveshia
روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت : اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1 اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10 اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100 اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000 ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000
velveshia
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها میخواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن میگویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریاست
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست....
velveshia
در آسمان آرزو هایم سقفی برای روشن کردن ستاره ی خوشبختی ندارم چراکه تو سقف آسمانم را با مهر بی مهری به هم دوختی
velveshia
به روی خاطرات من همیشه ردپای تو اگر چه مانده در دلم سکوت سبز جای تو چقدر خسته می روی از این دیار گریه زا کجا بدون سایه ات ؟ کجا بدون من کجا؟ نگاه سرد و مبهمت به روی پلک های من قدم نمی زند چرا ؟ نمی رسد به داد تن ؟ همین که حرف می زنی بهانه رنگ می شود همین که شعر می شوم دل تو سنگ می شود شب از گلايه هاي من به سوي روز ميدود غروب ميكند دلم؛به پشت كوه ميرود نفس نميكشد هوا ؛ قدم نميزند زمين سكوت ميكند غزل بدون تو فقط همين
velveshia
میروم ، اما نمیپرسم ز خویش ره کجا ؟ منزل کجا ؟ مقصود چیست ؟ بوسه میبخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست . . . ؟
velveshia
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و باتمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید. صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود. و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد. و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد. و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود. و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد. همیشه کودکی باد را صدا می کرد. همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زد. برای ما ، یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل یک لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم. و بارها دیدیم که با چه قدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت. ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم. این شعر را سهراب به مناسبت درگذشت فروغ فرخ زاد سروده است
velveshia
دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی خشنتر ، عصبیتر ، کلافهتر و تلختر ... و جالبتر اینکه با اطراف هم کاری نداری همه اش را نگه می داری و دقیقا سر کسی خالی میکنی که دلتنگش هستی ..!
velveshia
عشق خشن است و شدید و ناپایدار دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
velveshia
نمی دانم... نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش او یکریز و پی در پی دم گرم چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را!!! "دکتر علی شریعتی"
velveshia
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..