vahid
غمگین نشد از اینکـــِ بــِ او تاخته اند یا اینکه بــِ جانش تبر انداخته اند وقتی جگرِ <انار> خون شد کـِ شنید از شاخه او چـــــــــ...ــــــوب فَلَکــــ ساخته اند
vahid
چقــدر باید بگذرد؟؟ تا مـن در مـرور خـاطراتم وقتی از کنار تــو رد می شوم. تنـــم نلــرزد….. بغضــم نگیــرد…..
vahid
اینجا زمین است.ساعت به وقت انسانیت خواب است؛عجب موجود سخت جانی ست دل؛هزاربارتنگ میشود؛ میشکند؛میسوزد؛ میمیرد!وبازهم میتپد! ...
vahid
خسته ام پینوكیو ... این جا آدم ها دروغ های شاخدار می گویند و دماغِ درازِ خود را جراحی پلاستیک می كنند ...
vahid
بعضی چیزها دست ماست، بعضی چیزها نه. جلوی نگاه صادقانه را نمی شود گرفت. جلوی صدای تیك تاك ضربان قلبهای مهربان را نمی شود گرفت. جلوی نفس های گرم را نمیشود گرفت. حالا تو تا هر وقت دلت میخواهد دست و پایت را به دیوارهای كوچه ی علی چپ زنجیر كن كه كوچه ی بس قشنگیست.......
vahid
دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری... . اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسند این رنج است و زندگی یعنی این...
vahid
آدم ها میروند چون بهانه ای برای ماندن ندارند همان آدم ها بر میگردند چون میفهمند برای ماندن بهانه لازم نیست ! !
vahid
ما را از کودکی به جدایی ها عادت داده اند همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند: خوب ها بدها
vahid
چشم چشم دو ابرو نگاه من بهر سو پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو ؟ گوش گوش دو تا گوش یه دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو یادم تو را فراموش چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من دق می کنم میمیرم اگه دور بشی از من دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی بی تو نمی رم هیچ جا من ؟ من ؟ یه عاشق همون مجنون سابق ...
vahid
. . هر که آمد بر روی قلبم پا گذشت و رفت و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد ! خدایا چرا در این روزها باید در حسرت عشق و محبت باشیم ، عشقی که تو در وجود همه قرار دادی و احساسی که همه بتوانند عاشق شوند ! خدایا نمیدانم میدانی در این زمانه همه با احساس عشقی که به آنها دادی قلبها را میشکنند و خیانت میکنند ! خدایا نمیدانم میدانی که عشقی که تو آفریدی دیگر آن زیبایی و وفاداری را ندارد ؟ خدایا نگاهی کن به عاشقان واقعی ، ببین حال آن ها را ، بگو که چه بر سر عشق آمده ؟ میخواهی فریاد بزنم تا بشنوی صدای مرا ؟ میخواهی با صدای بلند گریه کنم تا بشنوی درد این دل تنهای مرا ؟ خدایا مگر عاشقان چه گناهی کرده اند که همیشه باید متهم ردیف اول باشند ، چرا باید به جای آن آدمهای بی وفا ، عاشقان محکوم به حبس ابد باشند ؟ خدایا میشنوی حرفهای مرا ، درک میکنی احساسات این قلب زخم خورده مرا ؟ چرا سکوت ؟ چگونه باید بشنوم پاسخت را در جواب این دل صبور ؟ خدیا اگر بخواهم از حال و روز خویش بگویم ، باید در انتظار باران اشکهایت باشم ، تا بدانی عشقی که آفریده ای و احساساتش به چه روزی افتاده ، مثل این است که برگ سبزی از شاخه اش بر روی
vahid
گاهی سکوت ، همان دروغ است ، کمی شیک تر ، روشنفکرانه تر و با مسولیت کمتر…
vahid
روزگارم این است : دلخوشم با غزلی تکه نانی ، آبی جمله ی کوتاهی یا به شعر نابی و اگر باز بپرسی گویم : دلخوشم با نفسی حبه قندی ، چائی صحبت اهل دلی فارغ از همهمه ی دنیایی ... دلخوشی ها کم نیست ، دیده ها نا بیناست ...
vahid
روزی گذر عشق به ماتم افتاد ماتم زده شد به حال ما غم افتاد زان پس بشری به چهره ام خنده ندید موها همه چون ریش و دندان افتاد
vahid
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم.... هرکسی هم که می آید مسافر است .... میشکند .... هم "نمازش" را هم " دل " ما را
vahid
خیلی وقتها ،... خیلی دیر آدمهای اطرافت را می شناسی ... آنوقت تازه یاد می گیری به خیلی ها بگویی ... لطفا جلوتر نیا ...