vahid
قلبها دریچه نفوذند آنکه صادقانه نفوذ کند ، پایدارترین میهمان است ...
vahid
رنج را آشفته در لبخند پنهان میکنم تا دلش غمگین نگردد هر کسی با ما نشست....
vahid
یه جایی باید دست آدما رو بکشی و نگهشون داری… صورتشونو میون دستات محکم بگیری و بهشون بگی: “ببین دیوونه دوست دارم…”
vahid
همـین که هســتی همـین که لابــلایِ کلمــاتم نَفَـــس میکــشی , راه میـــروی در آغوشــم میگـــیری، همــین که پنــاه ِ واژه هایــم شده ای همــین که سایــه ات هسـت همــین که کلمــــاتـم از بی "تــــو"یـی یتــیـم نشــده اند، کافـیست بــرای یک عمــر آرامــش! بــــــــــاش ! حتی همـــین قـــدر دور !
vahid
وَ چـہ احــ ــسـاس قَشَـ ـنگیــســت ڪہ در خَـلـوت خــود، یــ ــاد یڪ دوسـت تــ ـو را غَـ ـرق تَمــ ـاشــ ـا ســ ــازَد
vahid
گیرم که باخته ام ... اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد! شوخی که نیست... من شاه شطرنجم!
vahid
در زندگی سه چیز صدا نداره مرگ فقیر ، ظلم غنی ، چوب خدا
vahid
سلامتی پدری که نمی توانم را، در چشماش زیاد دیدم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!! به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد...!! بسلامتی اون پدرایی که به هر دری میزنند تا بچههاشون سرشون بالا باشه...!!
vahid
بعضی وقتا آدم ها یه کارهـــایی می کنن که دیگـــــه نمی تونی دوسـتشون داشته باشی ... اما عجیــب دلت واســه دوست داشتنشون تنگــ میشه !!
vahid
بعد از رفتنت هر چه کردم نتوانستم تو را از دلم بیرون کنم این دل عجیب لجباز است وقتی چشمم تو را دید و گوشم صدایت را شنید دلم از دست رفت مدتی با تو بود اما اکنون که دل دیگری با توست دل بیچاره ام نمی دانم کجاست نمی دانم در کدامین بیابان از دست تو افتاده نمی دانم
vahid
جلوی چشمان من دستانش را نگیر به اندازه کافی از اینکه می دانم دستانت دیگر جایی برای دستان من ندارد زجر می کشم به اندازه کافی حسرت عذابم می دهد تو دیگر نمک به زخمم نپاش
vahid
[♥] "بــــه سلامتـــــی"... دانشجویــــی كه میدونه یه "درســــو " پــــاس كنه .. "امـــا نمیره حـــذفش كنه ...! میره امتحـــان میده و مثـــل" مـــرد" میفته . . √ √
vahid
شمارش رو پاک میکنی که فراموشش کنی اما قسمت ناراحت کننده ش اینجاس که شمــــارش رو هنــــوز از حِـــفــظـــــی . . .
vahid
"كوروش كبیر" در گیرودار جنگ پارسیان و اعراب روزی مردی عرب، از یك پارسی پرسید: چرا زنان شما حجاب ندارند؟ مرد پارسی گفت: حجابِ زنان ما پلكِ چشمانِ مردانِ ما است اگر پیامبر بودم٬ رسالتم شادمانی بود٬ بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن كودكان. نه از جهنمی می ترساندم نه به بهشتی وعده می دادم. تنها می آموختم "اندیشیدن" را و "انسان" بودن را.....