vahid
عادت کرده ام کوتاه بنویسم کوتاه بخونم کوتاه حرف بزنم کوتاه نفس بکشم تازگی ها کوتاه زندگی میکنم یا شاید کوتاه بمیرم نمیدانم...
vahid
خسته ام از جنس قلابیِ آدم ها هـــی فلانــــــــــی! راهت را بگیــر و برو ... حوالـــــــــــــــی ما توقف ممنوع است
vahid
پرسید به خاطر كی زنده ای؟ با اینكه دلم میخواست داد بزنم و بگویم به خاطر تو، گفتم به خاطر هیچ كس. دوباره پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینكه دلم میخواست از ته دلم فریاد بزنم و بگم، به خاطر تو، با یه صدای غمگین گفتم، به خاطر هیچ چیز. پس پرسیدم تو به خاطر چه زنده هستی؟ در حالیكه اشك در چشمانش جمع شده بود گفت: به خاطر كسی كه به خاطر هیچ زنده است ...
vahid
هی کافه چی! میزهایت را تک نفره کن! نمی بینی؟! همه تنهایندـ …
vahid
منو یادت نمیاد میدونم تا همین جاشم ازت ممنونم دیگه حتی نفسم در نمیاد کاری جز دعا ازم بر نمیاد برو خوش باش برو شیرینم من به اینده تو خوش بینم
vahid
بیخودی حروم میشن لحظه هام به پای تو تو که دوستم نداری از خیال من برو غم دوری از چشات دلمو میلرزونه بی ستاره شدم و هیچ کسی نمیدونه
vahid
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده. خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم. ..
vahid
مــن بی تو بودن را… با پرنده هایِ ایوان… با دو خط شعرِ شاملو… با ابرهایِ نمناکِ آسمان… با غزلی از حافظ -به همین سادگی- به سر میکنم. . .
vahid
میخواهم امشب طعم شیرین خواب را از چشمهایت بگیرم میخواهم فقط برای تو چشمهایم را نذر باران کنم….
vahid
یـــک وقتــــایــــی تــــو زنـــدگـــی وجـــــود داره ، کــــه آدم فقــــط دوســــت داره بــــدونــــه چـــــــــــــــــــــــر ا !؟
vahid
اگر روزی محبت كردیم بی منت لذت بردیم بی گناه بخشیدیم بدون شرط آن روز واقعا زندگی كرده ایم...