vahid
برقص چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند عشق بورز چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای بخوان چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود زندگی کن چنانکه گویی بهشت روی زمین است خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان بذار نو به زندگیت وارد بشود
vahid
زخم که میخوری مزه مزه اش کن...حتما نمکش اشناست!!!!!!
vahid
می گویند :شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند!و من یاد ِ مردی می افتم ،که با کمانچه اش گوشه ی ،خیابان شاد میزد... اما با چشمهای ِ خیس ...!
vahid
سهراب قایق دیگر جوابگو نیست.... کشتی باید ساخت!!! این جا مثل من زیاد است!!!
vahid
دست می سوزد با سیگار به خودت می آیی یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند نه دستی که شانه هایت را بگیرد نه صدای که قشنگ تر از باد باشد تنهایی یعنی این…!!!
vahid
چترها را باید بست ... زیر باران باید رفت عشق را زیر باران باید جست
vahid
چند روز است ... دائم به زیر دل ات فکر میکنم .. خوشی ها دقیقا کجایش زدند ؟؟ که راحت قید همه چیز را زدی !!؟
vahid
بابام حسرت زمان باباش را میخورد... منم حسرت زمان بابام... اما اگه بچه من بخواد حسرت زمان منو بخوره... همچین با پشت دست میزنم تو دهنش که نفهمه از کجاخورده
vahid
پشه ها مثل خودمونن، فقط محبت ندیدن؛ اصلا هممون یه پشه درون داریم کـــه آماده ی مکیدن خونِ این و اونِ...!
vahid
هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه، فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که پیش روست. گاهی برای رسیدن باید نرفت !!!
vahid
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روحهای شما.
vahid
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند ...
vahid
فکر نمیکردم چوب ِ “صداقت” اینقدر درد داشته باشه !
vahid
هنوز هم دلم تنگ می شود برای محض حرف زدنت و برای تکیه کلامهایت که نمی دانستی فقط کلام تو نبود من هم به آنها ... تکیه داده بودم.
vahid
سکوت می کنم! نشنوید صدای گله هایم٫ و محکم بگیرید گوشهایتان. بگذرید از روزگار نمناکم ونگویید چقدر ساده لوح و حیران است. آن منم که در این باروری خورشید٬ " تاریکم" ریشه هایم زخمی ، ناله هایم بی رنگ این منم ساده دل کودک شهر! دیگر نخواهم گفت دلتنگم ...