Alireza
در انـــــدرون مــــن خـــسـتـــه دل نــــدانـــم کــیــســـت/ کـــه مــــن خــمــوشــم و او در فــــغـــان و در غــوغــاســت!
Alireza
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم /ای کعبهی مراد ببین نامرادیم
Alireza
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم /عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
Alireza
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/ روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
Alireza
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم/ خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم
Alireza
دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی/ به شوخی میبرند از من سیه چشمان شیرازی
Alireza
مایهی حسن ندارم که به بازار من آئی /جان فروش سر راهم که خریدار من آئی
Alireza
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی/ به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
Alireza
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند/ درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
Alireza
موی سپید خندد برآن کسی کــه گوید/بالاتر از سیاهی رنگ دگر نباشد
Alireza
دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر/ گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
Alireza
می برم منزل به منزل چوب دار خویش را / تا کجا پایان دهم آغاز کار خویش را
Alireza
مرگ یا خواب ؟ چقدر این دو برادر دورند / مژده وصل برادر به برادر برسان
Alireza
مرغ باغ ملکوتم، نی ام از عالم خاک/دو سه روزی قفسی ساخته ام از بدنم