2yousef
من در هیاهوی خیالت ، ستار ه ات را شادمان ، نورانی وگل افشان می دیدم از زیر هر سنگی خنده ای از اعماق وجود زبانه می کشید و تو نیامدی ،...................... صدای ترنمی زیبا گوشم را ، نه ، قلبم را نوازش کرد ، بالای سرم بودی ................ قلبم با چشمانی بسته نقاشی می کشید آنچه نمی توانست تحمل کندبمن آهسته گفت سپیده سر زده و ستارگان می خوابند..................................... گفتم بیدار نمیشوم مگر در خیالت ، تا بشوید خیال پریشانی ام را ....................... و باد به فرمان تو ، خیال مرا ، به نوری عظیم که نشات ستار ه ات از آنجا بود رساند و من دیگر آرام نبودم و پر می زدم و ترنم رنگین نگاهی خیس را عاشقانه زمزمه می کردم......
2yousef
آنچه درویش کشد از دل ـ دیوانه ی اوست / چه کند دل، كه خراب ـ ره مستانه اوست/ ره مستانه كجا باده اين درويش است/ باده را دل به تمناي دل ـ درويش است
2yousef
"ترسم که شعر سنگ مزار من این شود ... او هم جمال یوسف ندید و ... رفت ..."
2yousef
.. کسی ز راه میرسد ... ... "و من انگار گیاهی کوچک ... و تو آن نور که از دور به من میتابی ...
2yousef
مهندس ناظری که به تازگی با هم همکار شدیم میگه این عطرم رو بزنم برات ... میگم نهههههههههههههه ... مگه نمیدونی عطر نباید عوض شه............... میگه بابا این عطر مردونه اس ... میگم خوب همین دیگه ... عطر مردونه هم اگر عوض بشه پوستت کنده اس.................... یه کم فکر کرده و میگه عجب ... ... بعد از یه ساعتی اومده میگه شما عطرت چیه؟! میگم هیچی ... من عطر نمیزنم
2yousef
من در میهمانی نگاه تو ... روزه شک داری نگرفتم ...
2yousef
دیشب آسمان داشت خودی نشان میداد ... رقص نور و صدا و سمفونی باد و باران ... حدِ بلندیِ صدایِ رعدش معلوم بود ... بعد از یکی دوبار گوش عادت میکرد بهش ... اما ناگهان غرشی بلندتر از همه رعدهای قبلی زد ... صدای مهیبی بود ... اما از ته دلش بود ... حس کردم چیزی ته دلش تیر کشیده ... با خودم گفتم یقینا بوی عطر آشنائی به مشامش رسیده که اینگونه دلتنگیش را فریاد زده ... آخر عطرها دقیقا عمق وجود هر موجودی را نشانه میگیرند ... تیرشان خطا هم نمیرود ...
2yousef
... آدم فقط برای تنهائی وقت زیاد دارد ... زیااااااااااااااااد ...
2yousef
بی تو هر طلوع ، زنگ کهنه ساعتی است که بیهودگیم را اخطار می کند و هر غروب تنها پناه ، برای گریستن من ...............
2yousef
آه ببین ، چه تنها ایستاده ام بر شاخسار تنهایی خویش ، بسان ستون شکسته ای که یادگار تلخ تطاول نگاه توست .........................
2yousef
آن يكي بالش به دامانم نهاد /ديگري رفت و مرا تنها گذاشت/ آنكه رفت داغ پرستو ديده بود/ آنكه بالش داده بود عاشق نبود/ من كجا لا لاي مرغانم كنم/اينچنين خوابي به چشمانم كنم
شعرهايم را در قاب شيشه اي به نظاره ات، به نمايش، آغشته كنم
14 سال و 28 روز و 23 ساعت و 29 دقيقه قبلقلب شعرم را به تپش مرگبار لحظه ها كوك كنم
احساس بر آمده از عمق وجود تهيدستان عاشق پيشه را لبريز كنم
تا تو بيايي ، اي خرمن هستي من
اما نيامدي
كتاب عاشقان مسند عشق را جلد ي نو در اندازم
طرحي از شمايل نيلگونت به آن نقش زنم
تفكري عاشقانه پر از زندگي در دامانت گذارم
تا تو بيايي ، اي خرمن هستي من
اما نيامدي.....................................
لاله ي سردرآمده در دشت گران را به مشت عشق كشم
شقايقان عاشق عشق را معشوقه اي به دامن صيدت كشم
و اقاقيهاي بستر وجودم را به روي آفتاب گرم وجودت كشم
تا تو بيايي ، اي خرمن هستي من
اما نيامدي ........................................
بازوانم خسته ، گله رميده ، تو باز مانده از من ، ومن دور مانده از تو
شعر به گل مانده ، اشك خشكيده ، تو خسته ز من ، ومن دلشكسته ز تو
دستم نگرفتي ، شعرم نخواندي ، مرا به بازيچه طفلي فروختي ، اما من هنوزهم عاشقم
ديگر نيامدي ، باز آمدنت هم نيست ، ومن ............منتظرم