مـحمـد
به من دروغ بگو! دروغ های قشنگ بگو! بگو... بگو...
مـحمـد
خطرناک ترین نقاب ها آن هاییست که نمی توان چشمان نقابدار را دید.
مـحمـد
برای حرف زدنم یک قضاوت میشود،برای سکوتم هزار قضاوت
مـحمـد
این روزها بداخلاقم،به اندازهی پیرمرد غمگینی که توپ بچهها را وقتی در حیاط خانه اش میافتاد پاره میکرد
مـحمـد
توسط پیامک
اینجا هر چقدر هم زود بیدار میشم بازم چای پررنگ آخر فلاسک به من میرسه.
مـحمـد
اگه ساعت برنارد رو داشتم در پیشبرد مقاصد شوم بچگیم خیلی بهم کمک میکرد.فقط خدا میدونه چقدر به این برنارد حسادت میکردم!
مـحمـد
بیخوابی یعنی هر وعده غذاییت پنج ساعت جلو افتاده باشد
مـحمـد
ما خیلی وقته مردیم،فقط منتظریم ببینیم گلوله آخرو کی بهمون شلیک میکنه..
مـحمـد
مردی میشناختم که روی تنها چیزی که پافشاری میکرد ته سیگارش بود..
مـحمـد
موهام بهم ريخته بود و ميريخت رو پيشونيم.مجبور بودم هي با دستم موهامو كنار بزنم.بعد هر موتوري كه از كنارم رد ميشد فكر ميكرد دارم براي اون دست دراز ميكنم اونم واسم دست دراز ميكردو سلام ميداد.خندم گرفته بود!
گر به دروغ هم بُود شیوه مهر ساز کن/دیده عقل بسته ام کز تو خورم فریب را
14 سال و 2 ماه و 21 روز و 47 دقيقه قبل