مـحمـد
مرا به نیل سپردی، شبی که دایه بر کرانه نبود
مـحمـد
از مادربزرگ هم گله دارم، سر نمازش دعا نکرد برگردی.
مـحمـد
خوب ترین کار اینه که رو سفره کنجد ریخته باشه دونه دونه با انگشت بخوریشون!
مـحمـد
عکاس با چه رویی از من خواست لبخند بزنم؟
مـحمـد
سرم گیج میرفت.سقوطم قطعی بود،فقط نمیدونستم از کدام طرف روی زمین میافتم
مـحمـد
يكي يه جا گفت هميشه يه غمي تو چهره بچههاي كوير هست.خواستم بگم راست گفته،امروز ديدمش
مـحمـد
چند ساله یکشنبه ها تا دکهی اقای اردلان سر ادبیات پیاده میرم و مجله میگیرم.تو راه برگشت یواش تر راه میام که بتونم یه مقدار از مطالبشو بخونم..
مـحمـد
برای سقوط نیاز به ارتفاع زیادی نیست،فاصله چشمهایش تا زمین یکونیم متر بود
مـحمـد
مدرسه تبعیض به ترتیب حروف الفبا بود.
مـحمـد
وقتي ميخندم چال روي لپ چپم معلوم ميشه،اما چند وقته كسي چال روي لپ چپمو نديده.
مـحمـد
شباهت زيادي با هم داشتيم،روزگارم همرنگ موهايش بود.
محمد موسویان
13 سال و 1 ماه و 3 ساعت و 17 دقيقه قبل