امیر
رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟ گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟ گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد ، یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم .
امیر
هیچ کس نمیتونه ب دلش یاد بده ک نشکنه اما من حد اقل بهش یاد دادم وقتی شکست
با لبه تیزش دست اونی رو ک شکسته نبره
امیر
لیلی زیر درخت انار نشست ؛
درخت انار عاشق شد ، ...
گل داد ، ...
سرخ سرخ ! ...
گل ها انار شد ، ...
داغ داغ ! ...
هر انار هزار دانه داشت ...
دانه ها عاشق بودند ...
دانه ها درون انار جا نمی شدند...
انار کوچک بود ! ...
انار ترکید و ترک برداشت ...
خون انار روی دست لیلی چکید ...
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید ...
مجنون به لیلی اش رسید ! ...
راز رسیدن فقط همین بود ... کافی است .....
انار دلت ترک بخورد .....
امیر
پشت چراغ قرمز پسرکی باچشمانی معصوم ودستانی کوچک گفت:اقا چسب زخم نمیخواهید؟5تا 100تومن
اهی کشیدم وباخود گفتم:تمام چسب زخم هایت راهم که بخرم نه زخم های تو خوب میشود نه زخم های من.....
امیر
شبها وقتی می خوای بخوابی میبینی كسیو نداری !!! كه بهت فكر كنه!!! اینجاست كه : میــفـهـمـی بــرخــلــاف شـلــوغـیــه درونــــت ... چــقـــدر تـنهـایــی . . .
امیر
آنگاه که غرور کسي را له مي کني ، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني ، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ بسوي کدام قبله نماز مي گزاري ؟
امیر
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،به شادی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...
اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
امیر
سینه ام پر از بغض است . رفیق شانه ات ساعتی چند!؟
امیر
يه روز عشق و ديوانگی و محبت و فضولی و.... داشتن قايم موشک بازی می کردند تا نوبت به ديونگی رسيد همه رو پيدا کرد اما هرچی گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوته گل سرخ قايم شده وديونگی رو خبر کرد و اونم يک خار بزرگ برداشت و تو بوته گل سرخ فرو کرد صدای فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتن ديدن چشماش کور شده و ديونگی که خودشو مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشقو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی عشق به سراغ معشوقش ميره بدی های اونو نمی بينه و ديونگی هميشه کنارشه ...
امیر
گفتم خدایا سوالی دارم گفت: بپرس پرسیدم چرا وقتی شادم همه با من میخندند ولی وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟! جواب داد: شادی را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست
امیر
زندگی باهمه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به جز او دادن وافسوردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی جنبش جاری شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند
امیر
آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی؛ به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است
امیر
تــَرکــَت کَـــرده؟؟؟ شَــب هآ بـه یآدَش گریه مـی کنے؟؟؟ نــآرآحَـت نَبـ ـآش... یــه روز تــ ـو تَنهـــ ـآ آرزوے زنـــــدگـ ـیش مـ ـے شے ایـ ـن بَدتـــــَرین انتـ ـقآمــــه!!!
امیر
موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن ۱ آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا “به تو” بخندند ۲ آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا “با تو” بخندند . . ..