امیر
تهران مانند زنی است که پاهایش را روی هم می گرداند و سیگار «کنت» می کشد، عینک دودی می زند و «ودکالایم» می خورد؛ «بی کینی» می پوشد و حمام آفتاب می گیرد،
اما وقتی پای صحبتش بنشینید، از اُملّی و سبک مغزی و حمق و پرمدّعایی و شلختگی و ورّاجی او، آدم تا سر حدّ مرگ ملول می شود...!
امیر
تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بودهای گاهی؟ نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟ تو آیا قاصدکهای رها را دیدهای هرگز، که از تو شرم نبود شاد ،پیغامی، میان کوچهها سرگشته میچرخند؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی میکند چیزی نمیخواهد و چشمان تو آیا سوره ایاز این کتاب هستی زیبا، تلاوت کرده با تدبیر؟
امیر
وقتی دلی نمی تپد قلمی خشک می شود و شعر می پژمرد انبوه اندهان از یاد می روند و جمله خاطرات بر باد می روند در باغ کوچه های میعادگاه دیگر کسی به انتظار کسی نیست آنچه باز می ماند درد بخیه است که پس از التیام آغاز می شود
امیر
آیا میدانستید که انسانها به جز کودکِ درون یک عدد خر درون هم دارند ! که گاهی زمام امور را به دست میگیرد
امیر
گرانی مشکلات فردا را دور نمی کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.
امیر
اگرخداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت كرد، كاملا به او اعتماد كنيد. چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما را ميگيرد اگر بيفتيد يا اينكه يادتان ميدهد چگونه پرواز كنيد
امیر
"مردانگی ات نباشد، زنانگی ام شایعه ای بیش نیست!"
امیر
قدر لحظه ها را بدان زمانی می رسد که تو دیگر قادر نیستـــــی بگویـــــی : جبــــــران مـــــی کنم .../.
امیر
بابا لنگ دراز عزیزم تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم! وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور! بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ... بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمیخواهم ...! بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!
امیر
می خواهم یادت را طلاق دهم ولی چکار کنم که از عهده مهریه سنگین خاطراتت بر نمی آیم!!!
امیر
توىِ "زندگــ ــ ــ ــيت" جــزءِ اون دسته از اَفـــ ـــرادى باش که :
اگه یکی از پُشت چشماتو گرفت ، فقط يه نفر تو ذهـــنت بیاد ، نه چند نفر !
امیر
دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد / عاقبت با عشق و غم کوه امیدم آب شد
گفته بودی یوسف گم گشته باز آید ولی / یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد
امیر
آدم است دیگر
احمق است
گاهی دلش تنگ می شود
حتی برای اینکه نیمه شب یواشکی
شماره ات را بگیرد و بشنود:
مشترک مورد نظر شما در حال مکالمه با مشترك مورد نظر خودش است!!
آدم است دیگر
احمق است
دلش تنگ می شود...
امیر
و مثل همون سنگی هستی که وقتی از دست کودکی رها می شوی
به سوی قناری ،
نمیدونی که دل کودک و بشکنی یا دل قناری
امیر
دلتنگی......حاضر! غم........حاضر! درد.......حاضر! دوری.....حاضر! عشق.........؟ بلندتر می خوانم......عشق...؟ باز هم نیامده غیبتهایش از حد مجازش دیریست که گذشته اخراجش می کنم!!!! با آنکه نمی شود اما زندگی را ادامه می دهم...! مشق هر شبتان همین باشد