Anonymous
اجازه خدا ؟ میشه ورقمو بدم ؟ میدونم وقت امتحان تموم نشده! ولی خسته شدم… .
بازی با کلمات و دِل واژه ...
ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن عقل را بازارگان کردن ببازار وجود نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان شاخههای خرد خویش از بار، وارون داشتن هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میــان لاله و گـــل آشیـــانـــی داشتم گــرد آن شمع طرب می سوختـم پروانه وار پــای آن ســـرو روان اشـــک روانـــی داشتــم آتشـم بر جــان ولی از شکــوه لب خاموش بود عشــق را از اشــک حســرت ترجمــانی داشتــم چــون سرشک از شــوق بــودم خاکــبوس در گــهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم در خــزان با ســـرو و نسرینم بهاری تازه بود در زمیــن با مــاه و پرویــن آسمــانی داشتــم درد بــی عشقــي زجانــم بـرده طاقت ورنه من داشــتــــــم آرام تــا آرام جــــانـــــی داشــــتـــــم بلبــل طبعــم «رهی» باشـــد زتنهـــایی خمــــوش نـغــمـــههــا بـــودی مــــرا تـــا هــم زبانـــی داشتــــم
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
Anonymous
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید مگر مساحت رنج مرا حساب کنید محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید خطوط منحنی خنده را خراب کنید طنین نام مرا موریانه خواهد خورد مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید مگر سماجت پولادی سکوت مرا درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید بلاغت غم من انتشار خواهد یافت اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
بازی با کلمات و دِل واژه ...
در منزل غم فگنده مفرش ماییم وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم عالم چو ستم کند ستمکش ماییم دست خوش روزگار ناخوش ماییم
بازی با کلمات و دِل واژه ...
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود حال من از اقبال تو فرخنده شود وز غیر تو هر جا سخن آید به میان خاطر به زار غم پراگنده شود
بازی با کلمات و دِل واژه ...
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای این همه نا باور خیال پرست
بازی با کلمات و دِل واژه ...
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن ما نیست تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
بازی با کلمات و دِل واژه ...
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد... می خواهم از این پس همه از عشق بگویم یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
بازی با کلمات و دِل واژه ...
...در دوردست باغ برهنه چکاوکی بر شاخه می سراید این چند برگ پیر وقتی گسست از شاخ آندم جوانه های جوان باز می شود بیداری بهار آغاز می شود
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند
بازی با کلمات و دِل واژه ...
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم! دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم! كودكان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم! من می ترسم ، پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم