بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
بانو خسته تر از همیشه نشسته بود روی میز بیرون کافه، بین جمعیت .. دست راستش تکیه گاه سرش شده بود ... ی نگاه به ساعت جیبیش .. ی نگاه به حس درونش ... درگیر بود ... فکرای دیونه، کلافه تر از دیروز ذهنش؛ آبستن از حرفایی سنگین...
بیتـا
داغون شدم .. ! شب کوفتی بود کلن ! ... واسه شوما ایشالا خوب باشه .. : | شب خوش
بیتـا
چه غریب میزند ؛ این من ! . . . : )
بیتـا
فقط کمی خستهام . . . : )
بیتـا
دیگه نای حرف زدن نیس . . . : )
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 20 ساعت و 34 دقيقه قبل