بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
بارون و بوی نم برگ های اناریش ... / قشنگه .. دل گیریِ خدا و آسمون ... و من
بیتـا
ترافیــ ـک افکار تو حافظه ی کوتاه مدت ... عجــــ ـب !
بیتـا
آدمای سوخته با نگاهی تاوَل زده ...! : )
بیتـا
از اینا مثلن .. / دوس دارم : x ...
بیتـا
شهری در پس این خیابان کوچک، تک و تنها ... پوسته ی پاستیل نوشابه ای تو دستش . ایست ساعت مچی تو جیبش ... / دلقکی از دیار مرده ها ... !
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 21 ساعت و 35 دقيقه قبل