بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
شهری سوخته با آدمای کذایی ... !
بیتـا
نسخه ی امشب را هرچه زودتر بپیچی بهتر / یک لیوان شیر گرم / دَه میلی گرم والیوم / یک بالشت تکیه داده به دیوار / و یک رمان تاریخی / که سنگینی پلکهایت را در دَه صفحه تضمین کُند ... ...
بیتـا
- آینده ی خود را چگونه میبینید ؟ - به نام خدا ، قهوه ای رنگ : )
بیتـا
آسفالتی سیاه و مجروح / با خط های سفیدِ لرزان / و سنگی صاف / لِی لِی : 1 . . . 2 . . . 3 . . . 4 و 5 . . . 6 . . . 7 و 8 . . . !
بیتـا
منُ نیمکتُ چهار زانوهایی که چَمبَره زدن تو بغل هم ... مدادی که جوهر نداشت .. دفتری که خط فاصله داشتُ دور میشد . فرسنگها ... دورِ دور .. همانند سایه ای با کفش های کتانی که از پس آن کوچه رد شد ... خیلی آروم وقشنگ ... ! هــ ـعـ ــی !
بیتـا
سالها گذشت و نیامد .. .. .. گمشده اش !
بیتـا
واژه های زخمی .. کلمات مرده ... شما یادتون نمیاد ! ی زمانی این واژه ها نیش دار بودن . . . ; )
بیتـا
توسط پیامک
اکنون که بهت احتیاج دارم . . . نیستی کنــــ ــارم ...!
بیتـا
توسط پیامک
سکوتی شبیه به مرگ . . . ! هیــــ ـــس ...
بیتـا
در خیابان پر دود و دَم ... صدای رد و پای سایه ای میاد .. که دنبال گمشده اش میگردد / همان چتر ...
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 18 ساعت و 29 دقيقه قبل