بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
روزگــــ ـاری .... / ساده لوحــــــ ـانه....
بیتـا
بِم میگه.... : خواهرم شال سیاهِت باعثِ تحریک بقیه میشه.... !
بیتـا
در اقیانوس نمیدونم ها..... / غرقــــــ ـم....
بیتـا
و گاه برق میزد... / چیزی شبیهِ برقِ چشمانِ تو... ...
بیتـا
و ما انسان بودیــــ ـم..... !
بیتـا
مسکن همه سردردهایـــــ ـم...
بیتـا
همسفر سایه خویشم و به سوی تو میآیم... / حسین پناهی
بیتـا
به من بگویید ، فرزانگان رنگ و بوم و قلم ! چگونه! خورشیدی را تصویر میکنید که ترسیمش ، سراسر خاک را خاکستر نمیکند.... ؟! ( حسین پناهی )
بیتـا
از لختیه خشک این حرفام نَرَنج...
بیتـا
و حالا سایه ای آستانه درِ ورودی قهوه خانه را تاریک میکند...
بیتـا
بر تابلوی خالی تقاطع دو جاده که بر دامن کوه ها پهن شده اند... تیتراژ پایان میآید....
بیتـا
نمای نزدیکی از دوکی که با نخ بریده در کادر خالی می افتد...
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 17 ساعت و 47 دقيقه قبل