بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
اعتیاد دارم به تمام شعرهایی که از تو به ارث برده ام به پاکت هایی که از قلب تو تا دست های من / خالی می شود خواب می روم / پشت عدسی های مشکوکت که چشمهایش / از روز شهر سیاه می رود و به زور کابوس آب / از آسیاب اشک هایش نمی افتد ...
بیتـا
صدای گرفته ... صدایی با سِگِلمه های تو هم ..! آره ، صدای دستمه . دستایی که دستاش رو میخواد ... همون جفتش ... .. .
بیتـا
نفسای عمیق ... پی در پی ... همراه با خش ...! : (
بیتـا
داره با زندگیم قایم باشک بازی میکنه ، هرچی میرم دنبالش پیداش نمیکنم ... حسمُ میگم ...
بیتـا
ظاهرن ساده اما ترجمه ناپذیر ... لبخندی در خیابان ، بر گوشه ی لب ها ، لحظه ای نقش میبندد و جایش را سریع ، به یک سیگار کِنت میبخشد ... !
بیتـا
دستم در حسرت حس کردن گرمی دستاش ، وقتی کنارم راه میرفت و دستم به دستش کشیده میشد و قلبی که از جا کنده میشد ، نمیتونی بفهمی چه حسیه وقتی صبح از خواب بیدار میشی و میبینیش و میبینتت ... نگاهش ، چشمای مشکی و براق با ی حس ساده اما تا دلتون بخواد قشنگ ... همش از دست رفت ... تموم شد همه چی : ( ...
بیتـا
کودکانه ای های بازیهات ....
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 18 ساعت و 29 دقيقه قبل