بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
سرما خورده بودن / شهر و آدماش ... هوا هم مهلتشون نداد ..!
بیتـا
کافه ی محله ... آخرین میز از کافه ... هوای سوزناک بارانی، مردی با کلاهی بر سر ! خسته و گرفته اما آرام .. با حسی قوی . . صدا زد : گارسون ؟! - بله آقا ؟ - قهوه ی بعدی لدفن !
بیتـا
دنیای عجیبیست یک نفر دلش را / بگیرد قاه قاه بخندد، به دلقک هایی که از زوری نداری / گریه می کنند یک نفر / دلش بگیرد و تمام دست ها را هم / از سرش برداری ، سبک نمی شود ......... تو بمانی و تنهایی ِ ضد گلوله ات / که تا جان داری از جنونت مراقبت می کند دو راهی ها را در قهوه ات بریزی / فالت را بگیرند تا بفهمند دل ِ چمدانت از کدام مقصد / پر است، ناقوس شوی در نوتردام های مملو از کرهای مادرزاد، اکران شوی در میان ِ چشم های خواب آلود و هیچ کشیشی به داد ِ اعترافت نرسد، تو بمانی و خاک گلدانت / در کابوس ِ عوض شدن . . . به اولین مسافر خانه که رسیدی کنار ِ شناسنامه ات / هویتت را هم بگذار، دلقک ها / در خواب هایشان بیشتر شبیه خودشان هستند تا بیداری....
بیتـا
...همین بود همه ی آنچه این یکی دو هفته نوشته بود و صبح به صبح میخواند، سیگار به دست و منتظر تا چای دَم بکشد و با جرعه ی اول اولین پکش را بزند و یادش نیاید که او را کجا دیده است وقتی که آن همه واضحش به یاد داشت ... !
بیتـا
... به جمعیت نگاه کرد. مه بود، یا شاید داشت از پشت شیشه ای بخار گرفته می دیدشان. میدانست که هرجا نشسته باشد میفهمد که مخاطبش فقط اوست . . .
بیتـا
صدای قوطی قرص میداد/ اگه میتکوندیش/ از بس قرص چپوند تو حلقش .. ! : )
بیتـا
لحظه ی آخر / صدای سکوت نفسهاش / اصن نفس گیر بود / مث زوو ... مثلندش!
بیتـا
رقص شیطان روی ابرهای خیال تـــ ــو ... !
بیتـا
بافتن مو ... با قلاب .. مثلن ! . . .
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 21 ساعت و 34 دقيقه قبل