بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
میترسم خوشحــالی کنم بعد خدا بزنــه پسِ کَلَم : | .. والـــآ ! : )
بیتـا
قلبِ من اندازهی مشتِ منه، مشتمُ برای تو وا میکنم ... چشم من اندازهی پنجرههاست، تو رو بیپرده تماشا میکنم ...
بیتـا
ای دریغ از من، که بیخود مثل تــــــو گم شدم؛ گم شدم تو ظلمت تن ...
بیتـا
توسط پیامک
من از نگاه کلـاغی که رفت فهمـیدم، سرنوشـت درختـانمان تبـر است ...
بیتـا
و انـدوهی که خودش، درمـوردِ خودش میگفت ...
بیتـا
از فضــولی کردن متنفــرم ! .. : |
شازده احتجـاب
14 سال و 2 ماه و 30 روز و 5 ساعت و 44 دقيقه قبل