@♥♥ دنيا ♥♥ طرز تهیه سریالهای تلویزیونی ماه رمضان !!!!!!!!!! بزودی از تمام شبکه های سیمان الف: 1. روحانی یک عدد 2. پیرزن سال خورده یک عدد ترجیحا ثریا قاسمی 3. ترکزبان یک عدد نمک سریال 4. دختر جوان و زیبا دو عدد 5. پسر جوان و جذاب یک عدد 6. زن زیبا و معصوم یک عدد ترجیحا مریم كاویانی 7. مرد میانسال دو عدد ترجیحا امین تارخ 8. بهشت زهرا یک بار 9. امامزاده نامشخص یک بار 10. مسجد بینامونشان یک بار 11. جوانان ریشو با نامهای ائمه و بسیار قابل اعتماد چند نفر 12. جوانان پولدار غیرقابل اعتماد با نامهای اصیل ایرانی چند نفر 13. تعدادی پلیس، معتاد اهالی و كسبه محل به مقدار لزوم طرز تهیه: ابتدا همه را جز آقای روحانی در یک قابلمه ریخته و سپس خوب بهم میزنیم تا به اندازه كافی بهم بخورند و بهم بریزند. سپس آقای روحانی را بعنوان مشكلگشا وارد میكنیم. بعد از نیمساعت قهرمان داستان را به مسجد و امامزاده میفرستیم تا حدود 100 لیتر آب غوره فرد اعلا تولید كند سرانجام در قابلمه را بر میداریم و جلوی 70 میلیون میگذاریم.
@♥♥ دنيا ♥♥ کتاب خشتک الضعفا روایت است که روزی حاج ابولفتاح قزوینی از دیاری گذر همی کرد که ناگاه از آن دیار صدای شیون و فغان شنید حاج ابوالفتاح را در حالی که ازخوشحالی در خشتک خود نمیگنجید به سمت صدا روان همی شد و در راه در فکر این بود که از حلوا شروع کند یا از برنج و مرغ در همین افکار بود که به قبرستان رسید و دید مردک بی چاره ای را جهت دفن به سوی آنجا می آورند . حاجی به بالای قبر آن مرد نگون بخت رفت و دید ملای ده بعد از کندن قبر مقداری پهن گاو خیس کرده و در ته قبر میپاشند وقتی حاجی علت را جویا شد ملا گفت این از فرمایشات بیگ شیخ است و در رساله ایشان نیز نوشته شده . . راویان گویند حاج ابوالفتاح بعد از شنیدن این جمله مدت 2ساعت و 47 دقیقه خشتک مبارک را سرچ کرده و دنبال رساله همی گشت تا آن را بیافت و وقتی به دنبال مطلب مزبور همی گشت دید نوشته است بعد از کندن قبر ته قبر را کمی پهن تر کنید گویند برای اولین بار در تاریخ حاج ابوالفتاح خشتک خود را بر سر کشید و به سمت بیابانهای آتاکاما روان شد .
روزی مریدان شیخ را سوار بر موستانگ یافتند ، پرسیدند "مولانا، درویشی چون تو و چنین مرکبی؟ آخر در این روزگار چگونه چنین دولتی یافتی؟ " . شیخ بفرمود: "با استفاده ی صحیح از انرژی و جم نمودن یارانه هامان !!!، مگر شما با یارانه هاتان چه می کنید؟! " سوسه ای آمد ، نیم کلاجی کشید و چون برق از نظرها ناپدید شد . مریدان فرصت نکردند خود را برای شیخ جر دهند..
از ابو سنگک خاشخاشي نقل است مولايم شيخ فيس الدين را بديدم بر روستايي دور سفر بکرد و مردمان آن ديار را با سخناني خشتک سوز رهنمون مي ساخت. ديري نپاييد که بانويي زيبا روي شیخ را به منزل خويش فرا خوانید و شيخ چون راهواري سوي منزل ايشان گسيل شد. در ميانه ي راه خواجه پشم الدوله فرفري، کدخداي روستا، خويشتن را بر شيخ وارد کرد و عرض نمود، ای بزرگوار، اين زن هرزه باشد و شايسته نبايد شما را که بر منزلش شويد. خاشخاشي نقل ميکند، شیخ آب دهان مبارک خويش را بر زمين افکنده، رو بر کدخدا نموده و فرمود، ايهالفرفري، يکي از دست هاي خويش را در خشتکت فرو کن. نقل است فرفري همان کرد که شيخ فرمود. سپس شيخ ايشان را امر بکردند از برايش کف بزند. کدخدا شيخ را گفت، یا شیخ چگونه براي شما کف بزنم در حالي که يکي از دست هايم در خشتکم باشد و با يک دست نتوانم. شيخ (خشتکي و خشتکنا له الفداه) ايشان را فرمودند: هيچ بانويي نيز نميتواند به تنهايي هرزه باشد، مگر آن که مردان دهکده نيز هرزه باشند. اين مردان و پولهايشان باشد که از اين زن، زني هرزه ساخته است. نقل است مريدان هر دو دست خويش در خشتک فرو برده و ساليان درازي را
در خبر است شیخ [!] الدین به همراه تنی چند از مریدان قصد مسافرت نموده، زین سبب شیخ پیکان گوجه ای 67 کمک خوابانده ی خویش را مهیا نموده و در محور اسالم به خلخال تردد بکردند و با دستان تقدیر لائی های معرفت بکشیدند و بوق های حکمت صادر بنمودند. چون پاسی از راه را طی نموده بودندی شیخ از سمت راست اتوموبیلی دیگر سبقت بگرفتند، در این حین راننده ی اتومبیل سر خویش از پنجره به در کرده فریاد بزد ، "مرتیکه ی خر" نقل است شیخ با همان سرعت دستی بکشیده به طوری که ماشین ایشان در جلو ماشین دیگر به صورت کاملا عمود متوقف بشد و شیخ پایین آمده سوی راننده بگفت: جیگرم، جییییییگرم، جیییییییییییییییییییگرم ! گفتم یا نگفتم ، گفتم یا نگفتم نقل است چون مریدان این تاکتیک شیخ را بدیدند به ترتیب حروف الفبا از پیکان پیاده شده، بر سرزنان دنده عقب تا نزدیک ترین بیابان نعره زدند.
جمعی از مریدان غیر ذکور نزد شیخ السارق رفته و اعتراض نمودند یا شیخ چگونه باشد که اگر ذَکَری ( پسری ) با چند اُونثی ( دختر ) باشد آنرا زرنگ گویند و اگر عکس این باشد اونثی را فاحشه ؟ شیخ تأملی بکرد و فرمود: . . . . همانا اگر کلیدی چندین قفل بگشاید آنرا شاه کلید نامند و اگر قفلی را چندین کلید باز کنند، آن قفل را خراب نامند. مریدان ذَکَر از این گفته شیخ آنچنان دامنشان از دست برفت که هر یک خشتک دیگری را بدرید
@Mehdi I فی المجلسی مریدان بر گرد شیخ حلقه زده کوئسشن های فراوانی بر شیخ عرضه داشتند. مریدی شیخ را پرسید:معبودا،مشخصات دوست خوب را بر ما بازگو؟ شیخ فرمودند:دوست خوب به مانند سوتین ماند،همواره بر قلب شما نزدیک باشد،اعتماد به نفس شما را فزونی بخشد،از افتادنت جلوگیری کند و همواره شما را بالا نگه دارد. پرسیدند،شیخنا، دوست بد چه؟ فرمودند: دوست بد به شرتی تنگ ماند،که همواره در لای ماتحتت گیر کند و تا خواهی آن را خارج سازی،همه عالم خبر شوند و آبرویت برود. مزیدان از شنیدن این سخنان شیخ بستری شدند
از ابو زارت ابن ابی زارت نقل است که : روزی یکی از مریدان به نزد شیخ رفت و پرسید : یا شیخ !!!؟؟؟ این عربها که حرف "چ" ندارند , پس چگونه عطسه میکنند ؟! شیخ اندکی اندیشید و فرمود: همانگونه که حرف " گ" هم ندارندابو زارت نقل کرده که مریدان فلفور از این جواب منطقی شیخ , نعره ها زده و روانه ی صحرا های عربستان سعودی بشدندی و خشتک خاندان سلطنتی آل سعود را بر روی سرشان کشیدند...!!!
روزی شیخ در حال عبور از یک جاده بود که یک قورباغه او را صدا کرد و گفت یا شیخ : اگر مرا ببوسی، من به پرنسس زیبایی تبدیل خواهم شد! شیخ خم شد، قورباغه را بلند کرد و درخشتکش گذاشت. قورباغه دوباره صدا کرد و گفت یا شیخ : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی، برای یک هفته پیش تو خواهم ماند!شیخ، قورباغه را از خشتکش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در خشتکش گذاشت. قورباغه این بار گریه کرد و گفت یا شیخ : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی، برای یک هفته پیش تو خواهم ماند! این بار نیزشیخ، قورباغه را از خشتکش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در خشتکش گذاشت. سرانجام قورباغه پرسید : شیخ عنآقا موضوع چیست؟ من به تو گفتم من یک پرنسس زیبا هستم، که با تو برای یک هفته خواهم ماند. چرا مرا نمی بوسی؟ تف بر تو شیخ دست بر خشتک برده قورباقه را در آورد و با لحنی مهربان گفت : نگاه کن! من یک شیخم لشکری از مریدان خشتک دریده در بیابان هیران دارم من برای یک دوست دختر وقتی ندارم! اما یک قورباغه سخنگو واقعاً برایم جالب است. قورباغه تا حکمت بشنید خشتک خود بدرید و از مریدکان حلقه به گوش شی
روزی یکی از مریدان با وفای شیخ به نام اکبر ختنه کن که در دارالشفاء بیوتیفول ضعیفه مشغول بود در مجلس حاضر بود . شیخ او را ملول و ناراحت یافت پس وی را نزد خویش فراخواند و علت را جویا شد . اکبر ختنه کن پس از خشتک بوسی از شیخ ، گفت : عزم سفر به کشور بوت ( همون ایتالیای امروزی ) را دارم . یا شیخ . ولی با این نام نتوان در انجا زیستن نمون . شیخ دستی در خشتک کرد و پس از تفکر فراوان فرمود : نام خود را به آلبرتو دولوچینی تغییر بده . مریدان چو این فضل از شیخ بشنیدند جملگی خشتک ها دریده و روانه دارالشفاء گشتند تا خود را آماده ختنه مجدد نمایند .
شیخ را گفتند ای پیر دانا،آیا پیش آمده که در موقعیتی باشید که نه راه پس داشته باشید و نه راه پیش؟ شیخ فرمود آری،روزی اره ای تا به میان به ماتحتم فرو رفت،و من نه راه پس داشتم نه راه پیش ...
@sara
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 3 ساعت و 40 دقيقه قبلعاغ ننه
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 22 ساعت و 25 دقيقه قبلخورده مار
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 21 ساعت و 13 دقيقه قبلکُلِ پِر
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 7 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 4 دقيقه قبل