به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
تو سریال در چشم باد اپیزود دوم یه جاش بود که پارسا زخمی شده بود دختره ازش پرستاری میکرد تو یه روستایی بودن رو اون صحنه اون پیرمرد تاجیکه یه آواز قشنگی میخوند که یه تیکه ش اینجوری بود که : سر زلف تو نباشد سر زلف دیگری .. خیلی قشنگ بود هر چی دنبالش گشتم نیافتمش
و هر بار بدم می آید از خانه ای که در آن نیستی
و بعد به هر دری می زنم عزرائیل پشتش است
و بعد طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را
به کدام سقف بیاویزم
و تیغ یعنی این توئی که هنوز در رگ هایم جریان داری
مرگ چیزی شبیه دست های من است
که حتی با ده انگشت نمی توانند
یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند
و چیزی شبیه صدایم
که هر بار دوستت دارم
تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده اند
""و چه انتظار بزرگی است
اینکه بدانی پشت هر دوستت دارم
چقدر دوستت دارم""
اینکه بدانی چگونه سالهاست
زیر لبخند میانسال مردی می پوسم
که نمی داند هنوز در رگ های من کسی هست
و هر روز جنازه ی تازه ای در من کشف می کند
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 6 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....