reza
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت ... سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
reza
مروت گر چه نامی بینشان است ... نیازی عرضه کن بر نازنینی
reza
کاری از عشق بر نمیآید .. مرگ ما را نجات خواهد داد
reza
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد ... حسابش با کرام الکاتبین است
reza
دِل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست ... تا نَگویند رقیبان که تو منظورِ منی
reza
می رقصند به چه زیبایی / این طولانی ترین و زیباترین رقص برگ است / رقصِ پائیزی / رقصِ مرگِ برگ
reza
مُژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید ... که میان سُنبُلستان چَرَد آهوی ختایی
reza
دل به دريا زدي و طوفان شد،به غرور نهنگ ها برخورد / موج منفي گرفت دريا را ، كه سرش را به صخره ها بزند
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 57 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....