reza
تو حیاط دانشگاه یار دیستانی من رو میخندیم
reza
دشمنِ دشمنِ من نه تنها لزومآ دوستِ من نیست بلکه حتی ممکنه از اون دشمن مشترکمون هم نسبت به من دشمن تر باشه
reza
دیشب گله زلفش با باد همی کردم ... گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
reza
خوبی مُردن این است که میتوانی حال دیگران را بدجوری بگیری. بِشاشی به اعصابشان. وقتی برای رفتن به مهمانی بعدازظهر جمعه لباسهای شیک و پیک پشت سر ماشین جلویی توی اتوبان، وسط ترافیک گیر افتادهاند، عکس را میبینند و جوان ناکام با چشمهای وقزده و موهای بلند توی عکس گُه میزند به شب شان
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 6 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....