reza
دود مي خيزد ز خلوتگاه من ... كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
reza
مرغي سياه آمده از راههاي دور ... مي خواند از بلندي بام شب شكست ... سرمست فتح آمده از راه ...
reza
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس ... توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟!!
reza
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ... دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
reza
ای بت عشوه گر و شوخ جفا پیشه من ... نیست جز آرزوی وصل تو اندیشه من ... از تمام همتت سوخت رگ و ریشه من ....بعد از این ترک تو گفتن بود اندیشه من
reza
درسته که ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم ولی این یکی خیلی بی بخاره
reza
نمیدونم چرا دلم عجیب گرفته
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 6 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....