reza
امروز رفته بودم مغازه یه دختره اومد که ینی شک ندارم اگه خدا 7 روز وقت واسه خلقت کل این دنیا گذاشته باشه 6 روز و 23 ساعتش رو صرف ساختن صورت این دختره کرده
reza
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم ... غم اَغیار مخور تا نکنی ناشادم
reza
شب بود و ترافیک و غم سنگینی ... شب بود و ترافیک و غم سنگینی ... مردی خود را دو بار پایین انداخت ... از روی پل هوایی غمگینی
reza
از وقتی این تلنگرای لرزون راه افتاده میام تو دنبالر و سمت راستِ بالای صفحه ام تلنگری نیست که بلرزه حس میکنم یه جای کار میلنگه ناجور
reza
جمعه خوب خیلی کم داشتم تا جایی که یادمه...ولی یکی از قشنگتریناش یه جمعه زمستونی برفی تو پادگان بود که خیلی خیلی خوش گذشت..دلم واسه بچه ها تنگ شد ییهویی
reza
حُرمت نگه دار دلم ، گلم .... کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 1 ساعت و 37 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....