reza
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد ... مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
reza
دشمنان من كجا هستند؟ .. فكر مي كردم .. در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد
reza
به سلامتی گلی خانوم .. نه واسه خاطر لخت شدنش فقط واسه خاطر این که اونجور که دلش خواست زندگی کرد
reza
درسته کینه دل ادم رو سیاه میکنه ولی یه سری چیزا رو خودتُ جِرَم بدی نمیتونی راحت ازش بگذری .. فراموش نمیشن سگ مصبا
reza
چیزی که من رو از مرگ میترسونه اینه که یقین دارم زندگی بدون من سپری خواهد شد
reza
گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را
reza
هزار و سیصد و پنجاه و هفت بار شِکَست ..
reza
وقتی همه با من هم عقیده می شوند تازه احساس می کنم اشتباه کرده ام ... اسکار وایلد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 14 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....