reza
دلتنگی غروب جمعه داشت خِفتم میکرد به شجریان پناه بردم بخیر گذشت
reza
مَجو دُرُستی عَهد اَز جَهان سُست نَهاد .... که این عَجوزه عَروسِ هِزار داماد است
reza
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آنکه یوسُف به زر ناسره بفروخته بود
reza
دست طلب که پیش کسان میکنی دراز ... پل بستهای که بُگذری از آبروی خویش
reza
من ترجیح میدم وقتی مُردم جنازمو بسوزونن تا اینکه دفنم کنن
reza
اون بالا نوشته "دوستان خود را به دنبالر دعوت کنید" از من به شما نصیحت الان به هیچوجه اینکارو نکنید که سرعت بدفرم میزنه تو ذوقشون ... فعلآ درنگ کنید
reza
نه از خود این دنیا نه از آدماش نباید زیادی توقع داشت
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 6 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....