reza
رویای من اینست که سرانجام روزی درهها بالا خواهند آمد و تپهها و کوهها پایین خواهند رفت، ناهمواریها هموار خواهند شد و ناراستیها راست؛ جلال خداوند آشکار خواهد شد و همه ابنای بشر با هم به تماشای آن خواهند نشست.
reza
ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﺗﺎﻻﭖ ﺗﺎﻻﭖ ... ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﺗﺎﻻﭖ ﺗﺎﻻﭖ .. ﭼﺮﺥ ﻣﯽ ﺯﺩﻥ ﺭﻭ ﺳﻄﺢ ﺁﺏ .. ﺗﻮ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﭼﻦ ﺗﺎ ﺣﺒﺎﺏ
reza
ترسم که نمانم من از این رنج دریغا ... کاندر دل من حسرت روی تو بماند
reza
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز ... بنیاد بر کرشمه جادو نهادهایم
reza
یک جام شراب صد دل و دین ارزد .. یک جرعه مِی مملکت چین ارزد
reza
از آمدنت نبود كشور را سود .. از رفتن تو، گره ز كاري نگشود .. جز اينكه كنند مدتيمان مشغول .. اين آمدن و رفتنت از بهر چه بود؟
حافظ
حافِظ از جور تو حاشا که بگرداند روی ... من از آن روز که در بَند تواَم آزادم
reza
تِکیه بر اَختر شبگرد مکن کاین عیار .. تاج کاووس ببُرد و کمر کیخسرو
reza
دوش شراب ریختی وَز بر ما گُریختی .. بار دِگر گِرفتمت بار دِگر چِنان مکن
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 2 ساعت و 31 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....