به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
رفته بودم کوچه پشتی بعد 4 تا دختر بچه نشسته بودن یه پسرِ همسنِ خودشون داشت از سر کوچه میومد یکیشون سریع گفت بچه ها افشین اومد یکیشون میخوند افشین تو در قلبِ منی یکی دیگه میگفت افشین من زنِت میشم اون یکی هم هی میگفت افشین صورتی دلِ منُ بردیآخریِ هم میگفت #افشینِ-پدرسگافشینم به هیچکدوم توجه نمیکرد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 58 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....