reza
خیزید و خز آرید که هنگامِ خزان است ....
reza
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست .. عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
reza
لذت داغ غَمَت بر دل ما باد حرام / اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
reza
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بُود که گوشه چشمی به ما کنند
reza
یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی / یک عمر همچون سایه در پای تو افتادم
reza
هیچ چیز تو این دنیا اونطور که به نظر می رسه نیست
reza
دستم اندازهی یك لمسِ بهاری سبز است / بسكه بی پرده به دستان تو عادت كردم
reza
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل / وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
reza
وقتی که شعار مرگ بر آمریکا میشه هدف
reza
نجات دهنده در گور خفته است ...
reza
یکی از اتفاقای معمولی روزمره من گرفتن شماره موبایلم از تلفن ثابت خونه ست که بفهمم اون بی صاحاب کجا قایم شده
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 6 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....