reza
نشسته در چاله ای از اشک ... مردی بود ... او گریه میکرد ... از او پرسیدم: میتوانم کمکش کنم؟ ... به من گفت: برو پِیِ کارَت
reza
دسته کلید گم شده در خیابان ... مال هر کسی می تواند باشد ...به جز زندانبانان ...
reza
دردم از یار است و درمان نیز هم ... دل فدای او شد و جان نیز هم
reza
تا شوی آگاه فرصت رفته است ... وعدهٔ وصل انتظاری بیش نیست
reza
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم ... تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
reza
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست .. قرنِ موسی چومبه هاست
reza
توسط پیامک
پاساژ مگر نسیم سحر شجریان رو گذاشته.من الان مستم
reza
هرچه تو گفتی نکنید آن کنیم
reza
استخوانها می مانند ... و مفصل ها تا مدتی می مانند .. و ناخن هایی که بیهوده رشد می کنند..
reza
رعد و برق میزنه ولی خبری از بارون نیست
reza
عباس میرزا وقتی از جنگی که منجر شد به قرار داد ترکمنچای برگشت شاه جشن پیروزی تو جنگ رو گرفته بود
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 54 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....