بچه ها امروز بهترين روز عمرم بووووود....من وقتى بچه بودم بابام با يه مردي دوس بود كه ٣تا دختر داشت پريشان و پريناز و پريا....خودشونم سنى بودن خيلي باهاشون صميمي بودم تا اينكه رفتن كردستان ديگه رابطه اي باهاشون نداشتيم يه ماهه يه دختر مياد مدرسمون كه خيلي شبيه پريناز بود تا ميديدمش ياد اون ميوفتادم امروز نشسته بوديم حياط كه يهو دوسته اون دختره داد زد بريمتا كجايي زود بيا يه لحظه شك كردم خودشه يا نه .....رفتم جلو به دختره گفتم تو دختر حاج صديقي برگشت گفت اره چطور......از خوشحالي زدم زير گريه و بغلش كردم حيونكي همين طوري مونده بود بعد برگشت گفت ببخشيد من شمارو ميشناسم برگشتم گفتم يادت نيس ٧سنگ بازي ميكرديم نگام كردو گفت الهام تويي؟؟؟تا گفتم اره اون پريد بغلمو شروع كرد به گريه.....هى چه خوبه ادم دوسته دوران بچگيشو پيدا كنه
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ... محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید
دسمال کاغذی تو جیبت نداری مگه!؟
14 سال و 10 ماه و 26 روز و 10 ساعت و 4 دقيقه قبل