Alireza
تنها در بی چراغی شبها می رفتم - دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود - همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود - مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد - لحظه ام از طنین - ریزش پیوندها پر بود - تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها
Alireza
غروب مژده بیداری سحر دارد - غروب از نفس صبحدم خبر دارد - مرا به خویش بخوان همنشین با جان کن - مرا به روشنی آفتاب مهمان کن...صبحتون بخیر...
Alireza
دوباره شب شد و با من - حدیث بیداری - گذشته بود شب از نیمه من ز هشیاری - و پلکهای تو این حاجبان سحر مبین - چو پرده های حریری برآفتاب افتاد - در آن شب تاری
Alireza
غروب مژده بیداری سحر دارد - غروب از نفس صبحدم خبر دارد - مرا به خویش بخوان همنشین با جان کن - مرا به روشنی آفتاب مهمان کن
Alireza
تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند - تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت - دست در حسرت سنگ - سنگ در آرزوی پرواز است