Alireza
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست. گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست. باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند. باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
Alireza
گاه می رویم تا برسیم. کجایش را نمی دانیم. فقط می رویم تا برسیم ...
Alireza
زمان در کار من افسونگری کرد - نپنداری که با من یاوری کرد - در اول آتشم زد از جدایی - در آخر موی من خاکستری کرد
Alireza
هر زمان تنها شدم از شعر یاری ساختم... همچو نقاشان ز هر نقشی نگاری ساختم... در خزان سر زد ز طبعم واژه های رنگ رنگ ...واژه ها گل کرد و از گل بهاری ساختم
Alireza
پای همت را فروبستیم با دلبستگی ها - شد نصیب ما از این دلبستگی ها خستگی ها - دست ما با هم اگر پیوند گیرد گل برآرد - قطره را - دریا توانی کرد با پیوستگی ها
Alireza
هى کافه چى !!! میزهایت را تک نفره کن ...نمى بینى؟! همه تنهاییم
Alireza
خدايــــــــــــــــــا ... به حد کافي خيال بافتم ... و تنم کردم ... يه کم واقعيت شيرين ... لطفا ...
Alireza
گاهي در زندگي آدم بايد تــاوان بده تــاوان يه اتفاق ، يه تصميم ، يه ترديد شايد اين تــاوان به وسعت تمام طول زندگي باشه !!
Alireza
ای پرتو محبوس! تاریکی غلیظ است... مه نیست آن مشعل کهمان روشن کند راه... من تشنهٔ صبحم که دنیایی شود غرق... در روشنیهای زلال مشربش، آه ... زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد ... شب خوش...