دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

ما آزمودیم دنیا بازیی بیش نیست... ما هم بازیچه ای بیش نیستیم...ما آزمودیم...

Alireza
Alireza

کوهساران مرا پر کن ای طنین فراموشی - نفرین به زیبایی آب تاریک خروشان که هست مرا - فرو پیچد و برد - تو ناگهان زیبا هستی اندامت گردابی است - موج تو اقلیم مرا گرفت - ترا یافتم اسمان ها را پی بردم

Alireza
Alireza

سر برداشتم - زنبوری در خیالم پرزد - یا جنبش ابری خوابم را شکافت ؟ - در بیداری سهمناک - آهنگی دریا نوسان شنیدم به شکوه لب بستگی یک ریگ و از کنار زمان - برخاستم

Alireza
Alireza

کنار مشتی خاک - در دوردست خودم تنها نشسته ام - نوسان خاک ها شد - و خاک ها از میان انشگتانم لغزید و فرو ریخت - شبیه هیچ شده ای - چهره ات را به سردی - خاک بسپار - اوج خودم را گم کرده ام - می ترسم

Alireza
Alireza

به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه هایم از توان سنگین بال خمیده بود،

Alireza
Alireza

خسته ام...خسته از طلوع ها...خسته از غروب ها... خسته از روشنی روز...خسته از سیاهی شب های بی پایان...

Alireza
Alireza

خوابم یا بیدارم /تو با منی با من /نزدیک تر از پیرهن /باور کنم یا نه ، هرم نفس هاتو/ ایثار تن سوز /نجیب دستاتو/ خوابم یا بیدارم ؟

Alireza
Alireza

بهار آمد از کوه انبوه ...شکفتن شد آغاز ...دریغا که من چو زمستان سردی... به پایان رسیدم

Alireza
Alireza

نفرینتان به جان من... او را رها کنید... نفرین اگر به دامن او گیرد... نرسم خدا نکرده بمیرد... از ما دوتن به یکی اکتفا کنید... او را رها کنید

Alireza
Alireza

تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند... تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت... دست در حسرت سنگ ...سنگ در آرزوی پرواز است

Alireza
Alireza

در شبی ، سرشار اندوه نگاه او... آنچه در اندیشه ام رویید ... خط بی پایان گیسویش ... طرح تابستان بی اندوه بازویش .

Alireza
Alireza

شب از مسیر هر شبه اش با شتاب رفت... تا ، زان پیشتر که خون سیاهش... بر آستان صبح بریزد.... از جوی ماهتاب... یک جرعه ی زلال بنوشد

Alireza
Alireza

راه نبود ، جز آنچه در پیش است... جستجو کن هر آنچه در خویش است

Alireza
Alireza

کاش نیامده بودم ...کاش نبوییده بودم... عطر گل یاس را... تو باش جاودان... غوطه ور در زمان

Alireza
Alireza

ستاره ای تو را خواهد چید... مانند گل نسترن ...شاید شعر ...گره ای از تو بازگشاید