Alireza
چه بگویم که دل افسردگی ات - از میان برخیزد ؟ - نفس گرم گوزن کوهی - چه تواند کردن ؟ - سردی برف شبانگاهان را - که پر افشانده به دشت و دامن ؟
Alireza
آخرین برگ سفرنامه ی باران - این است - که زمین چرکین است
Alireza
دیروز - چون دو واژه به یک معنی - از ما دو نگاه - هر یک سرشار دیگری - اوج یگانگی - و امروز - چون دو خط موازی - در امتداد یک راه - یک شهر یک افق - بی نقطه ی تلاقی و دیدار - حتی در جاودانگی
Alireza
نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن - در این حصار جادویی روزگار بشکن - چو شقای از دل سنگ برآر رایت خون - به جنون - صلابت صخره ی کوهسار بشکن - تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه - لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
Alireza
آسمان را بارها - با ابرهای تیره تر از این - دیده ام - اما بگو - ای برگ - در افق این ابر شبگیران - کاین چنین دلگیر و - بارانی ست - پاره اندوه کدامین یار زندانی ست ؟
Alireza
تهی بود و نسیمی. سیاهی بود و ستاره ای هستی بود و زمزمه ای. لب بود و نیایشی. من بود و تویی: نماز و محرابی.
Alireza
باز آمدم از چشمه خواب ، کوزه تر در دستم. مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم، در بستم و در ایوان تماشای تو بنشستم.
Alireza
توی روز روزگار من ...بی تو روزای شادی نیست...تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست...
Alireza
می لرزه دلم اما... باز هم به تو میخندم ...از وحشت این روزا چشمم را نمی بندم...
Alireza
نسلی هستیم که هرگز در آینده نخواهیم گفت : جوانی کجایی که یادت بخیر . . هیچ یادِ خیری نداریم . . !