Alireza
راه می رفت و می خندید... نزدیکش شدم... پرسیدم... بالاخره چه باید کرد... خندید و براهش ادامه داد
Alireza
با ، آوایی گوناگون... با ندای نالان... زمزمه کنان... مرا همچنان با خود می برد
Alireza
رفته ام از یاد... گفته ام با باد... رمز زیستن را... راز بودن را
Alireza
تب دستهای تو از جنس آتیشه... که حتی زیر بارون شعله ور میشه...دارم به آتیش تو ملتهب میشم...دارم دیونگی رو مرتکب میشم...
Alireza
آه...! در راه عشق خانه ویران، کسی که می گردد، در دل مردمان، سرایش باد.
Alireza
نور چشم من!... نگاه کن... بر خلاف میل آسمان که ابری است... در افق... ستارگان دمیده اند.
Alireza
تا بدانند ...نمرده است ...بهار... از شکاف زخمی، قطره ای – بر نوک شلاق ضخیمی - گُل کرد.
Alireza
در آب جویبار... تا طرهٔ طلایی آن ماه... یک دست فاصله است.
Alireza
در یک اتاق سرد ...تنهایی و آئینه و من... مجلس آرائیم... جای تو، بس خالی است.
Alireza
شب می رود از آسمان... اما در گوشهٔ چشم سیاهش، ...باز یک قطرهٔ اشک است.
Alireza
خوب است... هر چیز تازه ...خوب تر از هر چیز... اما شرابِ کهنه و یارِ قدیمی است.
Alireza
تک درختی هستیم، دور افتاده، به تنگ آمده، از تنهایی. همتی کو که در این بادیه جنگل گردیم.
Alireza
می تپد در سینه... دلِ مشتاقم سخت،... چون که در آینهٔ دیدهٔ دوست... طرحِ پروازِ کبوترها را... باز هم می بینم.
Alireza
با سنگ ریزه ای... در آب برکه دایره ای رسم می کنم... آنک بالای تپه، ...طرح سواری که پشت اوست ...بر آفتاب.
Alireza
زیباست... آن قلهٔ رفیع... ای کوه! زیبایی ترا می باید، از دریچهٔ چشم عقاب دید.