Alireza
آهای مترسک ! برای که آغوش گشوده ای ؟ این آدمیان با خود نیز بیگانه اند . . .
Alireza
ديــر بـــاريدى بـــاران... ديـــر..! من مدتـــ هاستــ در حجــم نبــودن کسى خشکيـــده ام ...!
Alireza
سالهاست جوانيم در پياده رو هاي شلوغ بي كسي دست فروشي ميكند . . شانه هايش را خوب ميبرند ، اما هق هق هايش را نه . . .!
Alireza
در تلاشِ تاراندنِ مرگ... با شتابي ديوانهوار... باقيماندهي زندگي را مصرف ميکند... تا مرگِ کامل فرارسد... پس زنگِ بلندِ آوازِ من... به کمالِ سکوت مينگرد.
Alireza
در آوازِ من... زنگي بيهوده هست... بيهودهتر از... تشنجِ احتضار:.. اين فريادِ بيپناهي زندگي... از ذُروهي دردناکِ يأس...
Alireza
در خود به جُستجويي پيگير... همت نهادهام ...در خود به کاوشام... در خود... ستمگرانه... من چاه ميکَنَم... من نقب ميزنم... من حفر ميکُنَم.
Alireza
سنگ براي سنگر، آهن براي شمشير، جوهر براي عشق...
Alireza
قاطع و بُرّنده ...تو آن شکوهپاره پاسخي،.. به هنگامي که... اينان همه نيستند... جز سؤالي... خالي...به بلاهت.
Alireza
باري... دل... در اين برهوت... ديگرگونه چشماندازي ميطلبد.