بدترین حالت ماجرا این است که طاقتمان تمام شود به روی خودمان نیاوریم و تا زمان مرگ ادمه دهیم خیلی ها این طور زندگی میکنند دست انداز کم طاقتی را رد کرده اند و افتاده اند توی سرازیری عادت
آموزشی سربازی شهر بابل بودم اردیبهشت بود و هوای بارونی بعد پوتینامون گلی میشد تو آموزش ولی من پوتینام را هر روز تمیز میکردم تا گِلاش خشک نشده بود بعد اومدیم به صف بشیم برای آموزش دوم دیدم یکی از پوتینام گِلیه یکیش تمیز گفتم خب میرم تو صف یکی دیگه هم باید اینطوری باشه رفتم دقیقا یکی اینطوری پیدا کردم رفته بهش نشون دادم گفت باشه بعد بیا تا عوض کنیم بعد صف اومد به من گفت پوتین تو دست منه ولی اینکه پیش توئه پوتین من نیست ، پوتین منو پیدا کن تا پوتینتو بدم هیچی دیگه تازه این لنگه هم شماره 48 بود من دو هفته آموزشی را با یه پوتین 42 و یه پوتین 48 گذروندم شبیه اردک شده بودم
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
ســودآ جان ../
بد نیستم ..
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 15 دقيقه قبلخوبی؟
#ســــپــآس از #همــگی بخاطر #محبــتــتون ../






13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 14 دقيقه قبلشکرخداامروزخیلی بهترم..

13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 12 دقيقه قبلخُدارو #شـُـکر ../
13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 9 دقيقه قبل



13 سال و 5 ماه و 21 روز و 21 ساعت و 8 دقيقه قبل