در زندگی گاهی پیش می آید که کسانی را دوست داریم اما آنها ما را دوست ندارند در واقع آنها به عشق ما نیازی ندارند این یکی از دردناک ترین درس های زندگی است .
این دنیا رو به هر نحو که می خوای با خوشی سپری کن که در آخر روزی باید بمیری و در زیر خاک بری و در آنجا دیگر رفیق و یار و یاوری نداری و بعد از مرگ هم هیچ خبری نیست چون هیچ گلی که پژمرده میشه هیچوقت دوباره به غنچه تبدیل نشده و دوباره زنده نمی شه !
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويى
چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويى؟!
به کسى جمال خود را ننمودهيى و بينم
همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گويى!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويى!
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مويم
شدهام ز ناله، نالى، شدهام ز مويه، مويى
همه خوشدل اين که مطرب بزند به تار، چنگى
من از آن خوشم که چنگى بزنم به تار مويى!
چه شود که راه يابد سوى آب، تشنه کامى؟
چه شود که کام جويد ز لب تو، کامجويى؟
شود اين که از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلويى؟!
بشکست اگر دل من، به فداى چشم مستت!
سر خُمّ مى سلامت، شکند اگر سبويى
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين کنار جويى!
نه به باغ ره دهندم، که گلى به کام بويم
نه دماغ اين که از گل شنوم به کام، بويى
ز چه شيخ پاکدامن، سوى مسجدم بخواند؟!
رخ شيخ و سجدهگاهى، سر ما و خاک کويى
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى!
نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسکين
که به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى
صفحه ی سپید ( داستانی بسیار زیبا از جبران خلیل جبران ) ورق کاغذی که همچون برف سفید بود ، گفت :« من پاک و دست نخورده آفریده شده ام و تا ابد نیز پاکیزه باقی خواهم ماند .من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شوم تا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک شود و پلیدی ها و ناپاکی ها مرا لمس کنند . » شیشه ی دوات سخنانش را شنید و در قلب سیاهش به او خندید ، اما ترسید به او نزدیک شود . قلم ها نیز که رنگهای گوناگونی داشتند با شنیدن سخنانش هرگز به او نزدیک نشدند و بدین ترتیب ، ورق سپید همچنان پاک و دست نخورده باقی ماند . اما ، خالی از هر نوشته ای .