تا حالا شده فكر كنيد "فكر مي كرديد"؟
يعني مثلا فكر مي كرديد خيلي بد هستيد ...بعد ديديد نه؛ اين طوري نيست يا فكر مي كرديد خوبيد و باز ببينيد كه نه؛ نيستيد!
كه خيلي دوست داشتني هستيد يا بي مزه ايد!............شده؟
يه جايي يه كسي گفته بود "هميشه حرف هايمان اون طور كه بايد...شنيده نمي شود" ومن اين حرف را باور كردم امروز كه چقدر راست است خيلي چيزها كه فكر مي كنيم نيست!!!!!!!
شايد هميشه بهتر باشد "خودمان " بمانيم.......
شايد هميشه بهتر است زيادي ديده نشويم.......
باورمان نشود مهر سپهر!
باد بلند...
اوج هوا....
نفس ...گرم زمان.....
گاهي..........
زيادي دلخوش مي شوي به همه چيز
زيادي خوب مي بيني
زيادي باورت مي شود
كه آسمان آبيست !
گاهي زيادي حرف مي زنيم....همان به كه رو در سايه جنگل بركشيم !
کسی به دل نگیرد خدایا
اما !
دیوانگیست ...دل بستن
دیوانگیست...با"آه" دوست شدن
دوست داشتن...حماقت است
احمق بودن ...همان دوستیست
ستایش کردن؛ حسادت است
حسادت...همان ستایش است
دیوانگیست ...روان بودن
افسونیست ..بر مچ, پای
قلوه سنگیست ...بهار
بر دل,...پاییز, زرد !
از برای,...یخ, دی
سوت,...بهمن
آب,...اسفند
وباز...قلوه سنگیست
توی,دست,روزگار!تابه سوی,
"که" پرتاب کند !
مثل توپ ...مثل تکه های, ذغال, قرمزه قرمز...آتش بازی راه می اندازن !
مثل توپ...میخورن به دیوار و زود بر میگردن باز به دیوار و باز برمی خورن دیوار!
زیگزاکی تند و غیر قابل مهار!!!
سریع..خشن..تند و پر از بخار حس !
مثل یک کشتی بخار!
ومن اینجا را ترک خواهم کرد
به زودی ...در, این سرای را ...قفل خواهم زد
تا دگر بار جای دیگر
کلبه ای باز کنم ...از برای دل, تنهایی خویش
خانه ای با فانوس
فانوسی از جنس حریر!
جنس دل
فانوسی از عطر آه
و..آن را بر میخ,در,این ...کلبه خویش
در ته,آن ...جنگل سبز
می آویزم...تا دوستان ...یک به یک
سر بزنند ...کلبه تنهایی من !
من عاشق آن حال و هوایم!
اینجا و تمام اینجاها...تنها جایی است که من زبان "عشق"را می فهمم!
عاشق آن حیاط
عاشق آن باغچه ها
عاشق آن داد ها
عاشق آن فریاد ها
عاشق آن "تیکه"ها
عاشق آن "بزرگ"ها
"کوچک"ها...
عاشق آن "دو عشق"!
"پنداری"دنیایی در آن خانه بود که امروز نیست!
"پنداری" همین است که هست!!!
"پنداری" همین است که هست !
"دایی جان ناپلئون"یادتان است؟
مرحوم فنی زاده ؟
امروز داشتم فیلمش را میدیدم...یعنی پارسال بود که میدیدم!اما پنداری همین امروز بود که می دیدم!!!
مرغکی در دل من ؛می خواند
که زبان من و دل می داند
روز و شب؛با دل غمدیدهء من
قصه ها از غم خود؛ می خواند
این ؛نه آن بلبل دیوانه وش است
که تمیز گل و مل؛نتواند
این ؛نه آن طوطی آموخته است
که سخن های کسان میراند
این ؛نه آن مرغک با روی و ریاست
که دم خویش؛همی جنباند
این؛نه آن پوپک شانه بسر است
که سرو شانه؛همی پیچاند
این؛نه آن چلچلهء زودپر است
که دل یار؛همی گریاند
این ؛ نه آن بوم؛که با خندهء شوم
اهرمن را بجهان؛خنداند
وین؛نه طاوس خودآرا که دمش
همه را سوی هوس؛می خواند
*********
دانی این مرغ کدامست؛که کس
نتواند که بدل ننشاند؟....
مرغ عشق است؛ که با نغمه خویش
دل هر صاحب دل؛بستاند
روزگاری ؛بدل و جان همه
پرتو شوق؛همی تاباند
این همای ازلی؛در دل من
سال و مه؛ بال همی افشاند
**********
ای دریغا؛که سرانجام؛چوما
روی در خاک؛همی پوشاند!
...!عشق بمیرد؛لیکن
گور او در دل ما ؛میماند
به دوست داشتن ...بیشتر واقفم تا عشق ورزیدن.
به بیانی ..بعضی وقت ها می توان هر دو را ...یکی دانست!
برای بعضی ها ؛ اولی بعد از دومی می آیدو برای بعضی ها دومی قبل از اولی!ولی برای من ؛ همان اولی ...اولی هست و بس.
چیزی که در وجودت...انگیزه بیافریند
چیزی که در وجودت...شور سازد
چیزی که در وجودت ...نوا دارد
چیزی که در وجودت ...نور می تراود
چیزهایی هستند که زیبا و دیدنی و دوست داشتنی هستند.
دوست داشتن...یک رنگی است.
دوست داشتن ...همیشه عشق داشتن نیست.
یه جورایی عشق داشتن است! ولی نه همه جور !
ما آدم بزرگ ها!؟چرا این قدر با خودمان هم تعارفی هستیم!؟
می خواهیم بخندیم...می ترسیم
می خواهیم گریه کنیم...می ترسیم
می خواهیم لذت ببریم...می ترسیم
می خواهیم راحت باشیم...باز هم می ترسیم
می خواهیم بترسیم...باز هم می ترسیم!
این همه ترس!؟
بعد که "جا" عوض می کنیم...یعنی یک روز می رویم به یک دهکده قدیمی و تر و تمیز...دیگر نمی ترسیم!
عادی می شویم...عین "خودمان".
خود خودمان ! می شویم.
روزگار بدی شده است!
حتی باید ذات خودت را هم تغییر بدهی!
آن چه را که میخواهی...نباید بخواهی!حداقل نباید به زبان بیاری..حتی اگر دلت برای پدرت ؛تنگ شده باشد!
اسیر قید و بندهای شغلی بودن...بدترین لذتی!است که میتواند گریبانت را بگیرد.
باید همیشه لبخند بزنی...مهم نیست می شناسی یا نه؛فقط لبخند بزن!
اما من نمیتوانم این طور باشم.برای همین ؛ به راحتی که نه...اما به زیبایی گریه می کنم !آن هم به یاد پدرم؛
که حالا دیگر نمیگوید درست فکر کن همیشه...خوب باش و خوب بمان.
تا حالا شده فكر كنيد "فكر مي كرديد"؟
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 55 دقيقه قبليعني مثلا فكر مي كرديد خيلي بد هستيد ...بعد ديديد نه؛ اين طوري نيست يا فكر مي كرديد خوبيد و باز ببينيد كه نه؛ نيستيد!
كه خيلي دوست داشتني هستيد يا بي مزه ايد!............شده؟
يه جايي يه كسي گفته بود "هميشه حرف هايمان اون طور كه بايد...شنيده نمي شود" ومن اين حرف را باور كردم امروز كه چقدر راست است خيلي چيزها كه فكر مي كنيم نيست!!!!!!!
شايد هميشه بهتر باشد "خودمان " بمانيم.......
شايد هميشه بهتر است زيادي ديده نشويم.......
باورمان نشود مهر سپهر!
باد بلند...
اوج هوا....
نفس ...گرم زمان.....
گاهي..........
زيادي دلخوش مي شوي به همه چيز
زيادي خوب مي بيني
زيادي باورت مي شود
كه آسمان آبيست !
گاهي زيادي حرف مي زنيم....همان به كه رو در سايه جنگل بركشيم !