كوچك كه بودم؛گوشه اتاق خانه مان؛ كه بسيار بزرگ و اتاق هاي تو در تو داشت و حياطش پر بود از درخت هاي گيلاس و گل هاي رز قرمز و صورتي و بنفش با حوض آبي بزرگي در وسط حياط...؛راديوي لامپي قديمي وحصيري زيباي بزرگي بود كه هر وقت فرصت مي كردم ؛ مي رفتم سراغش و روي موج هاي زيادي ؛ عقب جلو مي بردم. صداي خش خش راديو و پارازيت هاي آن؛ كه آن روز گوشم را خراش ميدادند ...وامروز شيرين ترين صداها برايم ؛هستند..دل خانه را پر مي كرد و وقتي به صداي خانم برومند مي رسيدم كه قصه مي گفت ...مي ايستادم ؛ گوشم را روي ميز چوبي لهستاني قديمي كه هنوز هم هست؛ مي گذاشتم و در حالي كه به صفحه شيشه اي و مستطيلي راديو و لامپ سبز رنگ آن ؛ نگاه مي كردم كه حصير هايش با تن صداي هر كلمه خانم برومند تكان مي خورد!به سرزمين قصه ها ...مي رفتم. درست مثل آليس در سرزمين عجايب !
كنار راديو؛"تپاز" پدر ...جا خوش كرده بود. گرامافوني قديمي كه هنوز هم با من است و به وقت تنهايي هايم ؛كنار آن مي خزم و با نواهايش ...عشق مي كنم.
با صفحه هاي گرام...به دنياي جالبي مي روم كه دنياي امروز در روبرويش؛ ...چيزي نيست !
با گرامافون پدر...با خالقي و صبا و رفيعي و بنان آشنا شدم و يا حقي را خوب ..شناختم . قوامي ..وزيري و خيلي هاي ديگر كه امروز سالهاست كه ديگر نيستند!
سوزن ...كه به صفحه مي خورد!صداي خش خش مي آمد.
يك دور ...دو دور ...سه دور... و بعد......................نواي موسيقي ؛ شور و حالي مي داد كه ...نگو و نپرس!
آن روزها ...چه روزگاران با نمكي بود!
اين روزها ؛ روزگار بي نمكي است !همه چيز ؛ قاطي هم شده اند.كنار كمانچه و تار...ارگ مي نوازند!
كنار قارمان...شيپور ؛ زور مي زند !
ومن؛ يادم مي افتد كه ...دانه فلفل سياه و خال مه رويان سياه....هر دو جانسوزند ؛اما...اين كجا و آن كجا!
خاطرات ؛ همان است كه بود و در ياد مانده است.
چون ديگر نيست و پشت تپه هاي زندگي ؛ گم شده است.
اما ...كوچه هاي قديمي ؛ هنوز هستند و مي توان از ميان آنها عبور كرد ...و همه چيز را ديد.
رد پاي گذشته را؛ مي توان در دالان هاي تنگ و درازي يافت كه ؛گذشته هايمان را به ما باز مي گرداند و ما
فقط تا مدتي كوتاه مي توانيم آنها را داشته باشيم!
بايد زود برخيزيم ...چون آنها ؛به گذشته تعلق دارند و ما هنوز ...آوارهء امروز و ؛ فردائيم!
ما ؛شيفته آن چه نداريم؛ هستيم!
هميشه مجنون آن چه داشتيم...مي مانيم ودل نداريم تا از ياد ها و گذشته هايمان...برداريم.
به صداي هر چيزي ؛ مي جهيم.
به نواي هر نايي؛سحر مي شويم و با شور هر بويي؛اسير روح مواج زمان مي گرديم و به دور دورها ...غلت
مي زنيم ..................آن قدر كه ؛ گاه ...يادمان مي رود نفسي درونمان است !