وقتی می خواهی گریه کنی..چه میکنی؟!
اصلا تا به حال به خودت نگاه کردی تو آینه که چه جوری می شوی؟
اصلا تازه گی ها گریه کردید؟
اشک هایت را مزه کردی؟
اصلا میتوانی گریه کنی؟!!
باید تمام کرد همه چیز را!
همه چیز خوب را برای همه چیز بد!
دیده ها را باید شست؛تا نریزند اشک های پاک بر کوتوله های پینوکیو.
روباه
بد نیست...مثل همه ما است...یعنی خیلی از همه ما!!!
خوب و بد ...زشت و زیبا...بی هوش و با هوش...سبک و سنگین ...راست و دروغ ...طناز و بی ریخت...
دلربا و گیج!
می توانیم باشیم یا نباشیم!
مثل یک روباه
جانور دلفریبی است !
زیبا و خوش دست!
مثل یک توپ نرم و کشیده می ماند.
با چشمانی خمار و طنازی دلربایی که بی نظیر است!
همیشه هم زیبا می آید و سحر آمیز می رود.
یک لحظه سریع به تو نگاه می کند ...و بعد با چشمانی کشیده! انگار که به دنبال مست کردنت باشد..به آرامی سرش را می دزدد و با بدنی خوش فرم!آرام و با متانت یک " روباه اشرافی" می رود!
آرام و کشیده...
وتنها چیزی که باقی می ماند دم نرم و خوش حالتی است که آن نیز...ناپدید می شود!
ای که عشق من و شور من و سودای منی
می من؛مستی من؛ساغرو مینای منی
تا تو مینای منی ؛خاطرم از مستی شوق
همچو مینوی برین است و تو حورای منی
تو ......................
..............
گاهی وقت ها ؛آدمها وقتی می خواهند کاری بکنند ...چیزی بگویند...بکشند...بنوازند...ویا بنویسند؛یخ می زنند!
وا می روند؛بهت شان می زند و نمی دانند چه کنند!؟
این گاهی ها ؛کم نیستند!
آدم میترسد که جور دیگری دیده شود!
و یک چیز "خوب "را از دست بدهد
یک چیز عالی...خیلی خوب ؛که مثل عتیقه های دور و دراز میماند
چیزی ... که همتا نداشته باشد!چون چشمت میخورد به شعری که سالهاست با توست و می ترسی بخوانیش!
روی میز همه چیز هست
کمی میوه..لیوانی که پر از قهوه است و آب نبات هایی از یک دوست کلیمی قدیمی!
لیوان ؛ از آن لیوان هایی است که خیلی دنبالش گشتم...توی کوچه پس کوچه های اصفهان ؛ خیلی برایش ساز زدم تا تونستم پیداش کنم.یه لیوان بزرگ ..با نقش هایی از "میخ "مصر باستان و چهره ای از توتنخ آمون یا آن طور که خود مصری ها می گویند توتان خامون ؛...لیوان را با بی حسی کامل در دست گرفتم و آرام "رها" کردم! لیوان ؛ با همان سنگینی فرعونی خود...از من ؛دور شد..دور شد و باز دور شد و شکست!و همه جا قهوه ای شد!
هیچ صدایی ؛دیگر نیامد!
هیچ!
انگار که اصلا لیوانی نبود و قهوه ای ریخته نشده است!
آرام ؛پا روی خرده نقش های "توت" و "میخ "گذاشتم ....ردی از یک خط قرمز ؛جاری شد.
هیچی نبود جز خونی شکافته شده از گوشتی از پا!
حسی ...نبود
شکل بچه گانه ای!از یک کرختی کهنه؟
به خرده ریزهای پاشیده به اندازه کف یک دست...نگاهی طولانی با خیره ای بی پلک!کردم.هنوز ..هیچ صدایی نبود...انگار هیچی نبود!
انگار هیچ لیوانی ..رها نشد
هیچ قهوه ای ریخته نشد
"توت" و" میخی" نبود و ردی از یک جوی سرخ نبود!
و شکافی .
طلعت دوست بنازم که طلوعش دل ما را
کرده روشن چو فروغ مه و خورشید سما را
ما به هر گل که بخندد به چمن دل نفروشیم
هر که دل داد به ما خود بستاند دل ما را
هر گلی را نبود بوی خوش سوسن وسنبل
تا معطر کند از خود نفس باد صبا را
ساحت خاطر ما دامگه صید هوس نیست
دل عنقاد نپسندد به قفس مرغ هوا را
چند سالی ؛ مرغ عشقی داشتیم
در هوایش ؛سالها بگذاشتیم
روز و شب ؛ تنها و دور از یار خویش
پاس او را ؛ در قفس؛ می داشتیم
چون همی دادیم آب و دانه اش
جان او ؛ خشنود می پنداشتیم!
او زدرد یار؛می نالیدو ما
ناله اش را؛ نغمه می انگاشتیم!
این زمستان هم ؛چو گلدانها؛ ز باغ
برده؛در گلخانه اش بگذاشتیم
تنگی گلخانه اش افسرده کرد
چون نهالی کش بگلدان کاشتیم
تا شبی؛از نغمه خاموشی گزید
بامدادان ؛ مرده اش برداشتیم
پاک کردیم اندرون لاشه اش
پنبه ای در پوستش؛انباشتیم
در همان گلخانه اش؛ بر گلبنی
بال و پر ؛چون چترگل؛افراشتیم
تاب دوری مان نبود از وی؛هنوز
همدم هر بامدادو چاشتیم
گرچه خالی شد قفس از ناله اش
یاد او؛بر لوح دل بنگاشتیم
وه؛که این گردون بلایی بر گماشت
بر هر آن کو؛ دل بر او بگماشتیم!
...!جاوید نبود مرغ عشق
خود غلط بود ؛آنچه می پنداشتیم
وقتی می خواهی گریه کنی..چه میکنی؟!
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 1 ساعت و 12 دقيقه قبلاصلا تا به حال به خودت نگاه کردی تو آینه که چه جوری می شوی؟
اصلا تازه گی ها گریه کردید؟
اشک هایت را مزه کردی؟
اصلا میتوانی گریه کنی؟!!