سحـــر خاتـــون
نگاهم را بشناس ... اگر چه اشک مسیر چشمهایم را بسته است ...
سحـــر خاتـــون
گاهی آرزو می کنم... کاش هرگزنمی دیدمت تاامروز غم ندیدنت رابخورم!!! کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی دیدن یک لحظه فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروزچشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند! کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز باخود نگویم " آخه اون که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!"
سحـــر خاتـــون
گاهی آرزو می کنم... کاش هرگزنمی دیدمت تاامروز غم ندیدنت رابخورم!!! کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی دیدن یک لحظه فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروزچشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند! کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز باخود نگویم " آخه اون که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!"
سحـــر خاتـــون
فرقي نميكنه كه اول من اومدم يا تو، مهم اينه كه كي تا آخرش مي مونه...
سحـــر خاتـــون
هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره ست هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره ست هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه هنوزم باتو نشستن به همه دنیا می ارزه ولی افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی گیره تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فروریخت شبنمی غمزده از گوشه چشمان من آویخت دوری بین من و تو دوری ماه و تماشاست دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاست اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمی گیره
سحـــر خاتـــون
این چه امدنی است که بعد از تولد باید انتظا ر مرگ را کشید؟؟؟؟ نفرین بر این زندگی...
سحـــر خاتـــون
مينويسم،مينويسم از تو تا تن كاغذ من جا دارد... با تو از حادثه ها خواهم گفت گريه اين گريه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج ازل كافي نيست با تو از اوج غزل خواهم گفت مينويسم،همه ي هق هق تنهايي را تا تو از هيچ، به آرامش دريا برسي تا تو از همهمه همراه سكوتم باشي به حريم خلوت عشق، تو تنها برسي مينويسم،مينويسم از تو تا تن كاغذ من جا دارد... مينويسم همه ي با تو نبودن هارا تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي تا مرا باز به ديدار خودِ من ببري مينويسم،مينويسم از تو تا تن كاغذ من جا دارد
سحـــر خاتـــون
حوصله ای نیست برا ی شکایت از باران ممتد نگاه ... که دلهره هایم همه یاغی شده اند ... و دست صبر هم حرمت افسونگریش را از دست داده است ... نمیدانم عاقبت به کجا می رسم ... نه نشانی از فریادست نه سکوتی ... که اینجا غروب، پادشاهی می کند ... شاید ماه هم در سیاهی چشمانم ذوب شده که دیگر نمیبینمش ... نمیدانم ... کاش در قلبم رازی داشتم تا مشغولش شوم ... و حضوری ، سراسر ماندنی ... کاش سایه های مبهم فردا خواب را از چشمانم نمیدزدید ... خدایا ... دستهایم را محکم بگیر!... من باورت دارم ... بیشتر از آنچه فکرش را بکنی...
سحـــر خاتـــون
نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم و نه به فرداهایی که شاید بیایی می خواهم امروز را زندگی کنم...... خواستی باش نخواستی نباش
سحـــر خاتـــون
زیر سیگاریِ هوست ، پر از ته سیگارهایِ بعد از هم آغوشی بود ! ، و من بی آنکه بدانم هر روز ، در سطل زباله خالی اش می کردم . تو مرا دود می کردی و من ، افسوس که نمی دانستم ...!
سحـــر خاتـــون
امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم وقتی لبریز شده بودم از نبودنهای بی دلیل این روزها تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی بی آنکه بدانی... من این روزها ... هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت بی آنکه بدانی من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است پس من به همان سلام بسنده می کنم تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد براستی ... ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را ... به سادگی من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام ... تو باور لحظه های من
سحـــر خاتـــون
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. ......کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا