Shahdad
دست و پایم را گم کرده ام ... پادشاه فصل هاست گویی، که از راه رسیده است!
Shahdad
به حلقــــه اش نگـاه کرد ؛ به عکـــس دخترش که روي صفـحه گوشي بود... به يک عمـــر زندگـي شرافتمـندانه... امـــــا . . . اندام دختر غــــريبه را بيشـــتر از همــه چيــــز پسـنديد...
Shahdad
به دوست داشتَنت مشغولم ... همانند سربازی که سالهاست ؛ در مقرّی متروکه ، بی خبر از اتمام جنگ ، نگهبانی می دهد...!
Shahdad
ببخش که گاهی بهانه ات را می گیرد یادش می رود که رفته ای دل است دیگر... کمی تو را می خواهد!
Shahdad
هنر عاشقی من این بود که بی تو با تو بودم!!
Shahdad
جون مادرت لایک کن ! جون پدرت لایک کن ! :خخخخ...