سروش(نگهبان خاندان)
خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد...بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد..
سروش(نگهبان خاندان)
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود/ حس اشعار دل انگيز تو يادم برود/ترسم اين است که باراني چشمت نشوم/لذت چشم غزلخيز تو يادم برود/بي شک آرامش مرگ است درونم،وقتي/حس از حادثه لبريز تو يادم برود/من به تقويم خدايان زمان شک دارم/ترسم اين است که پاييز تو يادم برود/با غزلها ت بيا چون همه چيزم شده اند/قبل از آني که همه چيز تو يادم برود
سروش(نگهبان خاندان)
ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش . خوشا ايثار خوشا پيدا شدن در عشق . براي گم شدن در يار چه دريايي ميان ماست . خوشا ديدار ما در خواب چه اميدي به اين ساحل . خوشا فرياد زير اب خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن . خوشا از عاشقي مردن اگر خوابم .اگر بيدار . اگر مستم . اگر هشيار مرا ياراي بودن نيست . تو ياري کن . مرا اي يار تو اي خاتون خواب من . من تن خسته را در ياب مرا هم خانه کن تا صبح . نوازش کن مرا تا خواب هميشه خواب تو ديدن . دليل بودن من بود چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش . خوشا ايثار خوشا پيدا شدن در عشق . براي گم شدن دريا نه از دور و نه از نزديک . تو از خواب امدي اي عشق خوشا خود سوزي عاشق .مرا اتش زدي اي عشق خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن . خوشا از عاشقي مردن
سروش(نگهبان خاندان)
خــــدایا همه از تو می خواهند ، بدهی من از تو می خواهم ، بگیری خـــــدایا این همه حس دلتنگی را از من بگیر
سروش(نگهبان خاندان)
شبهایی هست که من و دیوارهای خاکستری دلمان را به آمدن تو خوش میکنیم شنیدی ؟؟ انتظار ... صحبت از بی نهایت است شبهایی هست که نبودنت مرا به لمس تمام عکسهای تو نزدیکتر میکند شبهایی هست که بودنم را با نگاهم به سقف خانه میخ میکنم شنیدی ؟؟ صحبت از ذره ذره نیست شدن است شبها یی هست که پرواز را زیر پوستم حس میکنم شنیدی ؟؟ کندن ...رفتن .... صحبت از رها شدن است شب هایی هست ... مثل امشب ... تاریک ... سرد شب هایی ...مثل امشب ... که کاش صبح نشود میشنوم ... صحبت از ختم این قائله است صحبت از خس خس نفسهای عشقی که شاید به صبح نکشد
سروش(نگهبان خاندان)
بی تو و رنگ چشمات ٬ اینجا هر روز میسوزم
دست خودم نیست که من ٬ دوست دارم هنوزم
تو کنج این خرابه ٬ بی تو تنها نشستم
با یه چشم تر شده تو خودمم شکستم
شکستم از غم تو ٬ شکستم از نبودت
آتیش گرفت وجودم ٬ وقتی نبود وجودت
اون چشمای خمارت ٬ معنی زندگیم بود
دستای مهربونت ٬ عشق همیشگیم بود
اما حالا بین راه ٬ موندم مثل مسافر
از جاده ی زندگیم ٬ تو رفتی مثل عابر
تصویرم تو آینه شده برام یک سوال
رسیدن به مقصد یه آرزوی محال
یه آرزوی محال شبیهه با تو بودن
شبیهه تا همیشه ٬ فقط تو رو ستودن
حالا بگو کجایی که بونتو میگیرم ؟....
سروش(نگهبان خاندان)
غرور چيز قشنگي نبود بعد از تو/نفس نفس زدنم را چه سود بعد از تو/تو رفته اي و شده روزگار من حالا/عذاب آخر قوم ثمود بعد از تو٠٠/ جنازهاي كه حضور تو شاعرش ميكرد/چه شعرهاي قشنگي سرود بعد از تو/تو بودي و همه دنيا حسود من بودند/شدم حسودِ حسودِ حسود بعد از تو٠٠/پريدهاي به رسيدن، به عشق بعد از من/خزيدهام به تعفن، به دود بعد از تو/شكست آنچه كه بي تو شكستني تر بود/غرور چيز قشنگي نبود بعد از تو٠٠٠!!
سروش(نگهبان خاندان)
, شب از نو ... من گریه می کنم ، تو دلت باز می شود !/لبخند زیرکانه ات آغاز می شود٠٠/ روباه ابروان تو دم می دهد تکان/طاووس چشم های تو طناز می شود/پر می زند کلاغ خیالم به شانه ات/صحبت که از پرنده و پرواز می شود/آهوی قصه های مرا می کند نشان/گرگی که با نگاه تو دمساز می شود/پاییز خاطرات مرا باد می برد/چشمان خیس شعر پر از راز می شود/روز از نو روزی ام غزلی در هوای تو/بغضی که در گلوی من آواز می شود٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
همه چیز را بلد شده ام/ خیابانها, کوچه ها.../حتی رنگهای چراغ قرمز را/ اما ،هنوز هم گم میشوم/ آدم ها را بلد نیستم...
سروش(نگهبان خاندان)
من و تو دور شدیم اینقدَر چرا از هم؟/غریبه باهم، دشمن به هم، جدا از هم٠٠/اگر به هم نرسیدیم بیخیال شدیم/ولی جدا که نکردیم راه را از هم/که برنگردی و دیگر نگاه هم نکنی٠٠/بپاشی اول بازی زمینه را از هم!/تمام اینهمه مثل کلاف سردرگم/ولی به سادگی قهر بچهها از هم/تو هم شکستهای و مثل من پر از زخمی٠٠/چه شد، من و تو به هم خوردهایم یا از هم...؟/اگر قبول نداری نگاه کن به عقب/جدا شده جایی ردّ پای ما از هم٠٠! /چقدر فاصله داریم ما دو تا با هم/چقدر فاصله داریم ما دو تا از هم٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از آنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذراندیم
سروش(نگهبان خاندان)
کاش دوستی ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتی دستت زخم می شه چشمت گریه میکنه و وقتی چشمت گریه می کنه دستت اشکشو پاک می کنه
سروش(نگهبان خاندان)
ابرها مي گريند تا پشت پايت را خيس کنند من انتظار را حس مي کنم صبر را ياد گرفته ام ياد گرفته ام از باغچه کوچکمان زير آفتاب تابستان براي روزي که اندوه آسمان از آتش عشق افروخته اش باران بياورد و دوري ها را پاک کند و مدام براي برگها بخواند که آسمان نزديک است دوباره دستهايمان را خيس کند من رهايت نمي کنم آنچه را که روزهاي بلند و شبهاي باراني به من آموخته اند از ياد نمي برم و اين شبهاي خيس را فراموش نخواهم کرد حتي در آغوش تو ابري خواهم بود که براي دوست داشتن لبخندت مي گريد تنها دلم تنگ است که ببينمت ....
سروش(نگهبان خاندان)
اسمت را موج میبرد خودت را کشتی موهايت را باد و يادت را دفتر گمشدهام اسمم را سنگی نگه میدارد خودم را گوری و يادم را...