سروش(نگهبان خاندان)
گرگها هرگز گریه نمیکنند اما گاهی عرصه زندگی چنان بر آنها تنگ میشود که بر فراز بلندترین قله ها دردناک ترین زوزه ها را میکشند
سروش(نگهبان خاندان)
زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم ... اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ... زندگي به من آموخت درد و رنج چيست ... ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ... زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ... پس تا هست زندگي بايد کرد ... تا عشق هست ... عاشقي بايد کرد تا دوستي هست ... دوست بايد داشت تا دل هست ... بايد باخت تا اشک هست ... بايد ر يخت تا لب هست ... بوسه بايد زد تا معشوق هست ... عاشق بايد بود تا شب هست ... بيدار بايد بود تا هستي ... بايد بود
سروش(نگهبان خاندان)
حــــس اون سیگــــار بـــدبخت رو دارم ،کــــه همــــه جــــا حــــرف از تـــــرک کـــــردنشه .. .