سروش(نگهبان خاندان)
یک فنجان قهوه داغ یک قلب داغ پر از احساس و یک عدد مغز خالی پراز دیوانگی . . . ...اندکی سکوت.....باچاشنی دیوانگی.... یک بیت شعر.....وقلپی از قهوه داغ.... همرا با طعم شیرین نگاهت . . . بازهم خیال و رویا ..... این نگاه تو چه ها که نمیکند....
سروش(نگهبان خاندان)
کافه چی ،امروز برایم یک فنجان خالی سپید بیاورم میخوام یک سیاهی در آن پیدا کنم سیاهی که در شب بارونی گم کردم ودر سپیدی انتهایی این فنجان میخواهم پیدایش کنم کافه چی....
سروش(نگهبان خاندان)
دلم هوای تازه می خواهد یك فنجان هوای تازه و دوتا صندلی یك صندلی برای من و یكی برای همه خاطراتم ...
سروش(نگهبان خاندان)
میز انتهایی لطفا همان که کنج است ویک صندلی بیشتر ندارد صندلی رو به دیوار! من سالهاست در گذر این زمان خسیس یکی شده ام!
سروش(نگهبان خاندان)
پــــی اسم تو می گشتم ته یه فنجون خالی، دنبال یه طرح تازه یه تبسم خیالی، فنجون های لب پریده قهوه های نیمه خورده من وعشقی که واسه همیشه مُرده دل به عشق تو سپرده
سروش(نگهبان خاندان)
قهوه ای می خواهم که بویِ آن بوی ِ عطر ِ تنش را از یادم ببرد ... فکـرش را بکُن ... پُشت ِ میــز نشسته باشی ... نــاگهـان بــوی ِ تنش تــو را از عــالم ِ خیــال بیـرون آورد و تـو از تــرس ِ اینکه همین ِ خیــال ِ کوچک بر بــاد نــرود هـرگــز ســرت را بــالا نیــاوری !!
سروش(نگهبان خاندان)
فال قهوه می گیرم... انگشتـت را بزن! راضیام حتی به تلخیات !!
سروش(نگهبان خاندان)
در تمام ِ کافه های شهر خبر از حادثه ایست با دلم از پیچ ِ دلتنگی ِ میزها به زحمت عبور می کنم آنوقت ، می بینم درست روبروی ِ نگاه های ِ تماشا سر ِ دوراهی ِ تشویش و تردید های ِ شبانه ام کسی منتظر نشسته است ...
سروش(نگهبان خاندان)
قهوه ام را تلخ مینوشم شکر؟ نه ! فقط کمی لبخنــــــــد در فنجانم بریز و چند قطره از کــهــکـشــان نگاهت آنقدر که فنجانم شــیــری شود....
سروش(نگهبان خاندان)
در فنجان خالی میشوم شبیه عابران خسته مرا قورت میدهی ومن راه قلبت را پیش میگیرم در قهوه ای که به رگهایت جاری است!
سروش(نگهبان خاندان)
ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ . . . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ جایی به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمبگردد ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ ! ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ !
سروش(نگهبان خاندان)
من حـرف های زیــادی بــرای گفـتن دارم چشــم هایـم را ورق بـــــــزن حــرف های نـاگفـته ام را خــــودت بــخوان ...
سروش(نگهبان خاندان)
چـه اشتـباهِ بـزرگـی ، مـُردن بـرایِ کـسی که واسـه خیـلیـا کـفـن پوسـونـده ...
سروش(نگهبان خاندان)
گذشته که حالم را گرفته است ! آینده که حالی برای رسیدنش ندارم ! و حال هم حالم را به هم میزند چه زندگی شیرینی!…