دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سروش(نگهبان خاندان)

تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست درباره »
سروش(نگهبان خاندان)
مرد - مجرد
امتیاز: 2206

دنبال‌شدگان

(137 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(192 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

دارم خفه مي شوم انگار تا به حال از دريچه ي چمدانت نفس مي كشيدم كه حالا محكم بسته اي...

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

دارم از درد غریبی آب میشم رو سر خودم دارم خراب میشم

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

تــو میگذری .. زمان ..... میــگـــــذرد !.. چه کنم با دلــــی .. که از تو .. توان گذشتنش .. نیست...

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

ایــــــن روزها ... هـــــــر نفـــس ، درد اســـت که میکشـــم !!! در نبــــــــودت " ای کــاش یا بـــــــــــودی ، یـــــا اصـــلا نبودی !!! ایـــــن که هســـتی و کنــــارم نیســــتی ... دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد " بفــــــهم بی انصــــــاف !!!

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

هستند کسانی که از شدت دلتنگی به کُما رفته اند... حرف نمی زنند، راه می روند، نفس می کِشند... ولی چیزی حس نمی کنند...! فقط فکر می کنند... فکر می کنند... فکر می کنند

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

کاش غرورم را که در پستوی سادگی ام پنهان بود می یافتی اما تو این سادگی را بهانه ای قرار دادی برای در هم شکستن غرورم… . .

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

پاییز فصلی است که در آن برگ های درختان به زردی می گرایند ؛ اما بعضی از برگ ها هم در راه زرد شدن گاه قرمز و قهوه ای می شوند. پاییز همان فصلی است که در آن برگ درختان می ریزند و در زیر پای رهگذران بی تفاوت خش خش می کنند.

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

پاییز شاید همان فصل غفلت است و رخوت شاید هم نه فصل هوشیاری و تدبر است؛ چه فرقی می کند که در پاییز خواب باشی یا بیدار مهم آن است که پاییز کار خودش را می کند. به دقت و حوصله دست به کار آراستن می شود؛ آراستن درخت ها ، شهر ها ، باغ ها و زمین به زرد و سرخ و قهوه ای برگ ها ؛ به قطرات گاه نم نم و گاه شر شر باران و به باد که می وزد.

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

پاییز همان فصل دل انگیزی است که گاه رویایی اش می خوانند همان فصلی که می توانی در آن ساعت ها از پنجره ی اتاق به درخت روبروی خانه نگاه کنی و خسته نشوی. پاییز همان دل انگیزانه ایست که گاه هوس می کنی زیر بارانش بی روسری در کوچه قدم بزنی تا موهایت خیس شوند.

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)

پاییز همان مادر رقص خرامان برگ هاست که به ناز و عشوه ی تمام چرخ زنان از آسمان بر سرت می بارند، و تو سریع تر می روی تا زیر برگ هایش برسی و با خودت بگویی این یکی به افتخار من افتاد.

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل

دلواپسي بس است بيا تا ببينمت از دور هم اگر شده حتي ببينمت هر بار با«شنيدن» تو تشنه‌تر شدم اين بار ديگر آمده‌ام تا «ببينمت» ترديد نيست، فال چرا؟ استخاره چيست؟ بايد بدون شايد و آيا ببينمت امروز سخت تشنه ديدار هستم آي! صبرم نمانده است كه فردا ببينمت از راه دور آمده‌ام با خيال تو كاري بكن كه يا بروم يا ببينمت هر چند باز آمده بودم اميدوار تا چون همان گذشتة زيبا ببينمت، از كوچه مي‌گذشت دلم با شتاب تا با ديگران دوباره مبادا ببينمت

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل

سخن ها دارم امشب باخدای چشم های تو غزل میخوانم، اما با صدای چشم های تو نمیدانم چه میخواهد، چه میدانم چه میگوید، دل طوفانیم با ناخدای چشم های تو! و می کوبد به ساحل موج وحشی هیبت خود را، تبسم می زند دریا به دریا چشم های تو! سراپا خواهشم با اضطراب قایق و گرداب به دور خویش می چرخم من، اما چشم های تو- -چنان با خویش مشغولند انگاری که چیزی نیست! نماد بی خیالی مردمای چشم های تو من اما با تو می خوانم سرودم را سکوتم را، به دریا میزنم دل، پا به پای چشم های تو

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛ فهـمید از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید: مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا فهــمید دارم اضـطرابی ، ماتمـی ؛ فهـمید دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید هی گفت از هر در سخن ؛ از آب و آیینه از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید . . .

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل

همیشه فاصله ای هست دچار باید بود. . . وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

سروش(نگهبان خاندان)
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل

در نگاه کسانی که پرواز را نمی دانند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد