سروش(نگهبان خاندان)
کبریت بکش تا ستارهای به شب اضافه کنیم و خیره شو به مردمان تنهایی که در آسمان سیگار می کشند
سروش(نگهبان خاندان)
چگونه بگویم ؟ اصلا از چی بگم ؟ از این همه تنهایی ؟ یا از این مرحم تنهاییم که فقط سیگار شده ؟ ولی بدون این مرحم الان جای خالیه تورو واسم پر میکنه . منو درک میکنه . همون کارایی که تو هیچوقت نکردی
سروش(نگهبان خاندان)
مچاله شده ام در خودم با بوی سیگار و طعم تلخ چای مانده . . . پنجره را باز نکن ، امروز دلم می خواهد غمگین باشم . . .
سروش(نگهبان خاندان)
کافه ام را می روم ، سیگارم را دود میکنم و آخر شب قدم زنان به خانه برمی گردم . . . این روز ها هم اینطور میگذرند ، آرام و زیبا اما از آن آرام هایی که پایدار نیست و از آن زیبا هایی که ظاهریست . . .
سروش(نگهبان خاندان)
وقتی تو خیابون پشت سر هم سیگار دود میکنم ، همه یجوری نگام میکنن و میگن : جوون حیف شدش ، ولی روزی که داشتم زار زار گریه میکردم ، ینفرم با خودش نگفت : طفلی چی میکشه با غمش . . .
سروش(نگهبان خاندان)
تو را ترک کرده ام ! خلاصه خیلی فرق کرده ام با روز آخرین دیدار ! دیگر حتی با احتیاط بیشتری دل می بندم ! اما الان حس خوبی دارم از نبودنت ! شبیه دست فروبردن در جیب گرم پالتوی پارسال و پیدا کردن یک نخ سیگار . . .
سروش(نگهبان خاندان)
آتشی از نگاهت می خواهم ! سالهاست که این نخ سیگار در دستم خاموش است . . .
سروش(نگهبان خاندان)
این بار سیگار را بکش ، از طرفی که می سوزد ؛ تا بدانی چه میکشم . . .
سروش(نگهبان خاندان)
سیگاری روشن میکنم و به خاموش بودنم فکر میکنم کام عمیق همراه آهی کوتاه . . . بیرون میدم دودش رو کمرنگ میشه . . . مثل خودم . . . نفسم میگیره از زندگی اجباری . . .
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی میگفت از هر چیز مقداری باقی می ماند . . . دانه های قهوه در شیشه ، چند سیگار در پاکت و کمی درد در آدمی . . .
سروش(نگهبان خاندان)
سیگار م را بیرون میکشم . . . نه برای اینکه کسی از دودش آزرده نشود ! برای اینکه نمیخواهم نمیخواهم کسی در غم و دود سیگارم شریک شود . .
سروش(نگهبان خاندان)
سیگار میسوزد ، کم میشود ، ولی تکرار میشود !! من میسوزم . . . کم میشوم . . . ولی دیگر تکرار نمیشوم . . . !
سروش(نگهبان خاندان)
طعم تلخ سیگارو دوست دارم تلخ مثل آخرین بوسه ی لعنتی ما تلخ مثل آخرین دروغ تو که باز هم همو می بینیم تلخ مثل نبودنت . . .
سروش(نگهبان خاندان)
آرزوهایم هوایی میشوند . . . ! به باد میروند . . . ! دود میشنود . . . ! حس میکنم معتاد حسرت هایم شده ام . . . !